سرزمین عجایب/«سفرنامه ابوموسی» شماره یک
فعلاً دو سه روزی گزارش سفر مینویسم و با شما از ایران میگویم...
فعلاً دو سه روزی گزارش سفر مینویسم و با شما از ایران میگویم...
همین لحظهای که شروع به نوشتن کردم، استانهای ایران یکی پس از دیگری دست بلند میکنند و تعطیلی خودشان را با صدای بلند اعلام میکنند.
واقعیت این است که عکاسی حرفهای است که طی سالیان در وجود یک فرد تهنشین میشود. عکاس سالیان سال تمرین میکند و یاد میگیرد که دلزده و جوزده نشود. درست ببیند و درست ثبت کند.
یکی دو روز پیش رئیس سازمان بهشت زهرا در یک برنامه تلویزیونی درباره تکمیل ظرفیت بهشت زهرا هشدار داد و گفت فقط تا پایان بهار سال آینده برای جنازههای تهران قبر هست و این نوید را داد که از چند ماه دیگر روزانه ۵۰ میت روی زمین میمانند.
سوالی که هر بیننده بعد از دیدن این عکس به ذهنش میرسد این است که در سواحل دریای خزر، در جایی که اگر چوب خشک را در زمین بکارید سه روز بعد جوانه میزند و درخت میشود، متولیان ورزش این استان چطور توانستهاند چمن این ورزشگاه را به این روز دربیاورند؟
در تمام سالهایی که عکس و عکاسی را به شکل جدی دنبال میکنم به چشم خود ندیده بودم که فردی مغموم و شکستخورده از خودش عکس سلفی بگیرد و در شبکههای اجتماعی منتشر کند. دیروز که عکس عبدالناصر همتی با همتای سعودیاش را دیدم، گمان کردم خبری در راه است. وگرنه با حالی که اقتصاد این روزهای ایران دارد سلفی گرفتن کمی عجیب است.
دو سه روز پیش رفته بودم مشهد. خیلی اتفاقی فهمیدم روز عشق است. آمدم همان روز در این ستون چیزی بنویسم. نوشتن از عشق اما به این راحتیها نیست. ننوشتم. به جایش با رفقایم درباره مفهوم عشق حرف زدم.
ما روزنامهنگاران خیالمان این است که حرفهایمان شنیده میشود. خیالمان این است که زبان مردمیم. گاهی اما هر چه داد میزنیم، هر چه سلام میکنیم، کسی سلاممان را جواب نمیدهد. وقتی کسی جوابمان نمیدهد، بهمن کوچک دود میکنیم و به تحریریه پناه میبریم. تحریریهای که نسبت عجیبی با حال روزنامهنگارانش دارد.
بهعنوان کسی که ساعتهای زیادی از عمرم را به عکس دیدن و گرفتن گذراندهام، از دیدن عکس روی کیک متنفرم. فارغ از اینکه گند میزند به طعم کیک، تصور اینکه مثلاً چشم، لب یا دماغ متولد نصیبم شود، حالم را بد جور به هم میزند. تا همین چند وقت پیش برای آنکه از تولد و کیکاش بدم بیاید دلایل خودم را داشتم. اما دو سه روز پیش به عجیبترین تولد عمرم رفتم.
عکاس باید گِلاش شیرین باشد. باید وقتی به چشم سوژهاش نگاه میکند، آزارش ندهد. یک جورهایی باید بلد باشد خودش را توی دل مردم جا کند. ظاهراً «میشل ستبون» فرانسوی این کار را خوب بلد بود.