| کد مطلب: ۵۶۶۱۶

وضعیت زندگی ما

دارم به این فکر می‌کنم که شاید کم‌کم باید عطای نوشتن را به لقایش بخشید. هر هفته انگار غُر بی‌فایده شده. نه چیزی درست می‌شود، نه چیزی پیش می‌رود و نه می‌‌شود سکوت کرد.

وضعیت زندگی ما

دارم به این فکر می‌کنم که شاید کم‌کم باید عطای نوشتن را به لقایش بخشید. هر هفته انگار غُر بی‌فایده شده. نه چیزی درست می‌شود، نه چیزی پیش می‌رود و نه می‌‌شود سکوت کرد. ازیک‌طرف، آدم فکر می‌کند نباید به‌سادگی پذیرفت که در این هوا نفس می‌کشیم و باید دنبال دستگاه تصفیه هوا باشیم. ازطرف‌دیگر، به‌قول یکی از دوستان در مورد هوا و آب و برق واقعاً چه کاری از دست ما ساخته است؟

گیرم در مصرف خانگی آن دوتای آخر صرفه‌جویی کنیم که آن‌هم مشکل را حل نمی‌کند، هوا واقعاً دیگر دست ما نیست. از همین آقایانی که گویا اعضای مادام‌العمر شورای شهر هستند، بپرسید که چهارسال پیش چندروز در سال هوا آلوده بود و امسال چندروز نفس کشیدیم؟ از بحث تعدد ماشین‌ها شروع شد و رسید به سوختن مازوت و حالا اساتید دانشگاه از سوخت بی‌کیفیت می‌گویند.

بعد کاش یکی توضیح بدهد که چطور موفق شدیم تمام استان‌های کشوری به این مساحت را دچار آلودگی هوا کنیم؟ از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، نقطه‌ی سبز هوای پاک که نیست. خوش‌شانس‌ترین‌هایشان زردند. صبح سوار اسنپی شده بودم که وسط سرفه‌هایم گفت، حق ما این هوا نبود. جوابم این بود که: حق هیچ انسانی، حق شأنیت آدمیزاد چنین هوایی نیست. 

وسط این گرفتاری‌ها، ریخته‌اند تولد یک بازیگر و چندنفر را در میهمانی دستگیر کرده‌اند. فکر می‌کردیم اواخر دهه‌ی ۷۰ دیگر این ماجراها تمام شده. فیلم رقص فلان‌بازیگر در عروسی بهمان‌کارگردان و آوازخواندن فلان‌مجری در تولد آن‌یکی و بعد ممنوع‌الکارشدن همه‌شان، مربوط به خیلی سال پیش است که خیلی چیزهای دیگر داشت درست کار می‌کرد و یک‌سری آدم هم برای حفظ شغل‌شان باید از این کارها می‌کردند. الان وسط این‌همه وضعیت خودمان و جهان، واقعاً رفته‌اید وسط میهمانی مردم که چه شود؟ خیلی دوست دارم بدانم فقط برای من در چنین شرایطی چنین شیوه‌های مدیریتی و تصمیم‌گیری‌هایی عجیب است یا واقعاً  اینها کارهای غیرمنطقی‌ای هستند؟ 

این رفتارهای تند بی‌مورد که خشم آدم‌ها را برمی‌انگیزد، باعث می‌‌شود کم‌کم جامعه دچار بحران‌های بزرگی شود. مثل همین‌که سر خط سفید در فضای‌مجازی تقریباً دادگاه‌های صحرایی به‌راه‌افتاده و همه با هم می‌سوزند. چه شد به اینجا رسیدیم؟ از تشدید فیلترها از سال ۱۳۸۸ به‌بعد که فکر کردند فیس‌بوک، تلگرام، وبلاگ و وایبرها باعث اغتشاش می‌شود، آنقدر حواس‌ها پرت جزئیات بی‌اهمیت چهارتا کانال، پنج‌تا صفحه و گرفتن و بستن‌شان ‌شد که یادمان رفت ما در چه برهه‌ی حساس تاریخی و جغرافیایی هستیم و باید مراقب مرزها، قومیت‌ها، مردم، منابع‌طبیعی، آب‌وهوا و انرژی باشیم. 

هفته‌ی گذشته از لحاظ فرهنگی هم مصیبت‌بار بود. ناصر مسعودی را ازدست‌دادیم؛ بلبل گیلان که برای جامعه‌ی ایرانی با تیتراژ سریال محبوب «کوچک جنگلی» محبوب است. اما به‌جز آن، خواننده‌ی بزرگی بود و از زیباترین ترانه‌هایش برای خودم «الا تی تی»؛ کار مشترک‌اش با مرتضی حنانه بود. علاوه بر گیلکی، به فارسی هم آوازهای محشری داشت. راست‌ا‌ش با او هم بی‌مهر بودیم. سر همان سریال «کوچک جنگلی» در کودکی یادم نمی‌رود که مدتی صدای ناصر مسعودی را صداوسیما حذف کرد. چرا؟ چون قبل از انقلاب هم می‌خواند.

صدایش یادآور ترانه‌ی شیرین «بنفشه گول» بود. چون آن‌سال‌ها حتی در این‌حد هم سعه‌صدر وجود نداشت و ناصر مسعودی سال‌ها از کنسرت گذاشتن در کشور خودش محروم بود. این را که می‌نویسم بالای کتابخانه‌ام فیلمنامه‌ی سه‌جلدی «کوچک جنگلی» ناصر تقوایی، جا خوش کرده و البته که من عاشق همین نسخه‌ی سریال هم هستم، اما وقتی کتاب را خواندم نمی‌توانستم منکر شوم اگر به‌جای افخمی، تقوایی پشت دوربین بود احتمالاً بزرگترین شاهکار تلویزیونی ایران رقم می‌خورد.

حتی بالاتر از «هزاردستان» و «دایی جان‌ ناپلئون».  تنگ‌نظری؛ به‌معنای درست ندیدن گذشته و آینده و نگاه بسته، همیشه آفت ما بوده. اینکه بلاهای زیادی سرمان می‌آید و درس نمی‌گیریم هم خودش نکته‌ای است.  برای پایان این ستون بیایید تیتراژ ابتدایی سریال «کوچک جنگلی» را بدون آواز و تیتراژ آخرش، با صدای ناصر مسعودی را ببینید.

از آن برگ‌های پاییزی که زیر باران ریخته‌اند، باد می‌زنند و کنار می‌روند تا باران گیلان، بخورد روی اسم کوچک جنگلی و آن تیتراژ آخر جادوی موسیقی و صدای ناصر مسعودی که حالا کنار میرزا کوچک جنگلی، آرام گرفته است. 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه بیست‌و‌چهار ساعت
پربازدیدترین
آخرین اخبار