روشنفکری ایران و یک سندروم قدیمی/ معیار سنجش هر مصلحی باید میزان التزام او به حکومت قانون و احترام به نهادهای پشتیبان حقوق شهروندان باشد
معیار سنجش هر اسوه یا مصلحی باید میزان التزام او به حکومت قانون و احترام به نهادهای پشتیبان حقوق شهروندان باشد، چراکه هر امری جز این تکرار همان تجربیات نهچندان مطلوب گذشته خواهد بود.
میرزا فتحعلی آخوندزاده از همان نادرههایی در تاریخ فکر ایرانیان است که اگر او را مبدع تاریخ روشنفکری ایران بنامیم پربیراه نگفتهایم. نام او پیوسته «در صدر موجآفرینان اجتماعی و سیاسی قرار داشته است. گروهی او را اندیشمند و ادیبی دوراندیش میدانند که سعادت ملل اسلام و کشورهای اسلامی را مدنظر داشته است و مظهر کامل کنشگر روشنفکر اجتماعی انقلابی پیشرو، معنویتگرا و خردورز بوده است.» گروهی دیگر اما بدون انکار نقش اجتماعی و فرهنگی وی، او را دینستیز نامیدهاند و از مبارزات وی با خرافهگری و موهومپرستی به مذهبستیزی تعبیر کردهاند. به هر رو باید گفت که وی در زمانه خود نظریهپرداز فلسفی، اندیشمند اجتماعی، منتقد ادبی و نمایشنامهنویس بزرگی است.
دسپوتیزم و فناتیزم
از منظر اندیشه رهاییبخش که آخوندزاده مانند بسیاری دیگر از اندیشههای نوآیین از پیشگامان آن بود، تمرکز خود را بر دو مفهوم «دسپوتیزم» و «فناتیزم» میگذارد که او همه نگونبختیهای تودههای مسلمان را حاصل از آن میداند. آخوندزاده در مکتوبات خود «دسپوتیزم» را روشی میداند که بر اساس آن فرمانروایان بدون پیروی از هیچ اساسی زمامداری کرده و خودکامگی را پیشه خود ساختهاند. درباره «فناتیزم» نیز بر این باور است که افرادی که دچار آن میشوند بدون هیچ اندیشه و تأملی به هر تفکری صواب یا خطا گرویده و تعصب و پایداری بیاندازهای در حمایت از آن نشان میدهند. او تودهای را ناتوان میداند که در آن از قانون حقوق و آزادی و داد و برابری نشانی نیست و اندیشههای مذهبی در میان آن در بند پندارهای پوچ تهی و بیمایه است.
آخوندزاده ناتوانی را تنها ناتوانی مادی نمیداند. از ناتوانی روانی نیز شکایت دارد: «جوهر قابلیت تو را زنگآلود و به دنائت طبع و رذالت و ذلت و عبودیت و تملق و ریا و نفاق و مکر خدعه و جبن خوگر ساخته و جمیع خصایص حسنه را از صداقت و عدالت و وفا و جوانمردی و شجاعت و علویطلبی و بلندهمتی و بیطمعی از طبیعت تو سلب کرده و طینت تو را با این صفات معدوده مخمر نموده» است. او ایرانیان را به اتحاد در برابر دیسپوت و ترک عبودیت فرا میخواند. همچنین آخوندزاده در گفتارش پیرامون فرمانروایی است که شورش را جایز شمرده و به آن سفارش میکند و برخاستن در برابر حکومت خودکامه را لازم میداند. او بر این باور است که «روولیسیون عبارت از چنان حالتی است که مردم از رفتار... دیسپوت و ظلم به ستوه آمده و به شورش اتفاق کرده... به جهت آسایش و سعادت خود قانون وضع کنند... و برای خود برحسب تجویز فیلسوفان موافق عقل، آئین تازهای برگزینند.»
روشنگری از بالا
اما در کنار این وجه رهاییبخش از اندیشهها و سلوک فکری او وجه دیگری نیز وجود داشت که زمینهساز دوگانگی شد که میشود ردپای آن را در مواضع فکری روشنفکری ایرانی و البته جریانات سیاسی و اجتماعی متأثر از آن تا امروز مشاهده نمود. به واقع در آرای آخوندزاده و بسیاری دیگر از روشنفکران بعد از او میتوان هم اندیشههای بالقوه رهاییبخش مانند حکومت مشروطه، آموزش همگانی، آزادی و حقوق زنان در کنار نقیض آنها، یعنی اثباتگرایی علمی و اخلاقی، ملیگرایی نژادپرستانه و روشنگری از بالا توسط یک «مرد کبیر» را ملاحظه نمود. تاکید او بر چیزی که میتوان آن را «روشنگری از بالا» نامید، منادی رویکردی به تجدد بود که به مستبد روشناندیشی همچون «پتر کبیر» یا «فردریک کبیر» نیاز داشت تا ایران را سامان بخشد و تجدد را برای آن به ارمغان آورد.
این تناقض در نظر که تالیهای نامطلوبی را نیز در عمل با خود داشت، چیزی است که میتوان آن را سندروم میرزا فتحعلی آخوندزاده نام گذاشت، یعنی حضور همزمان انگارههای متضادی در باب رهاییبخشی و آزادی از یک سو و میل به اقتدارگرایی و منجیگرایی از سویی دیگر در افکار و آرای روشنفکران ایرانی.
همانگونه که تاریخ ایران بعدها شاهد آن بود، بسیاری از روشنفکران ایرانی و حتی بازیگران سیاسی در داخل و خارج از حکومت نیز مانند آخوندزاده و شاید متأثر از آراء او، بهویژه در زمانه بحرانها دچار چنین سندرومی شدند و در نوسانی میان جنبههای رهاییبخش و آرمانی اندیشههای خود و انگارههای نقیض آن همچون تمنای ظهور یک منجی، اسوه و یا حتی مصلح و مستبدی روشناندیش که در حرکت بودند؛ مواردی که به هنگام برآمدن پهلوی اول (به عنوان مثال نگاه کنید به مقاله آلجای افشار در مجله «شفق سرخ») رخداد انقلاب اسلامی و حتی سرگشتگی پهلوی دوم در میانه انقلابی بودن (انقلاب شاه و مردم) یا حامی و مظهر پاسداری از دیانت و ارزشهای قدمایی و باستانی بودن به وضوح قابل رؤیت است.
روشنفکران اولین قربانیان استبداد
گرچه حداقل ظهور چنین سندرومی در میان روشنفکران در بسیاری موارد بیش از آن که برآمده از تمایلات واقعی فکری و وجدانی آنها باشد تالی بغضهای فروخفته از استبداد و ناکارآمدی نظام سیاسی بود و لزوم تن دادن به راهبردی جهت فشرده کردن صفوف ملت یا بعدها امت برای گذار از یک وضعیت فلاکتبار و استبدادی (البته به زعم آنها) به وضعیت رهایی و آزادی آنها را ناگزیر به نادیده گرفتن وجوه رهاییبخش اندیشههای خود و اقتدای موقت و عملگرایانه به اسوه، منجی یا مصلحی روشناندیش میکرد، اما در اغلب موارد آن تصمیم راهبردی در حمایت از اسوه، همان روشنفکران را بدل به اولین قربانیان استبداد مینمود.
حال نیز با سر برآوردن بحرانی دیگر و با ظهور اسوه یا منجی دیگر شاهد تکرار تاریخ و سرنمونی مجدد سندروم میرزا فتحعلی آخوندزاده در میان برخی از اهل نظر ایرانی هستیم. اگرچه در موارد پیشین به دلیل عدم آگاهی یا آگاهی سطحی و نازل روشنفکران و اهل نظر ایرانی از تحولات فکری و نهادی دنیای جدید، گرفتاری آنها در خطای شناختی و محاسباتی برای مبارزه با استبداد و دست یافتن به رهایی و آزادی تا حدی قابل درک مینمود، اما اکنون به مدد زندگی در عصر گردش آزاد اطلاعات و انبوهی از متون معتبر که حاصل پژوهشهای قابل تأمل درباره تجربیات جوامع استبدادی و شیوههای گذار آنها از استبداد به دموکراسیهای مبتنی بر نهادهای مدافع حقوق شهروندان و حکومت قانون هستیم، روشنفکری ایرانی را دیگر بهانهای برای گرفتاری در آن سندروم قدیمی و خطای شناختی نخواهد بود.
به واقع شاید راه خروج روشنفکران و اهل نظر ایرانی از آن معضل تاریخی و شناختی تنها حرکت یا حتی بازگشت به مسیر و تجربه حکومت قانون و ترمیم و اصلاح نهادهای مدافع و پاسدار قانون و حقوق شهروندان باشد که بنابر تجربه جوامعی که آنها را به عنوان پیشگامان دموکراسیهای مدرن میشناسیم تنها الگوی عقلانی دستیابی به خیر جمعی و مصلحت عمومی است.
همچنین معیار سنجش هر اسوه یا مصلحی نیز باید میزان التزام او به حکومت قانون و احترام به نهادهای پشتیبان حقوق شهروندان باشد، چراکه هر امری جز این تکرار همان تجربیات نهچندان مطلوب گذشته خواهد بود.