اندک شرری و نفسی هست هنوز/درباره روز خبرنگار
میخواهم فارغ از فِسنالههای مرسوم در روز خبرنگار، گوشه صفحه سه روزنامه بنشینم و برایتان بگویم در ساختمان شماره ۱۸ کوچه دوازدهم خیابان پاکستان تهران چه میگذرد.
میخواهم فارغ از فِسنالههای مرسوم در روز خبرنگار، گوشه صفحه سه روزنامه بنشینم و برایتان بگویم در ساختمان شماره ۱۸ کوچه دوازدهم خیابان پاکستان تهران چه میگذرد.
جادهها را اینطور نبینید. یعنی به چشم آسفالت و خاکی و گاردریل نگاهشان نکنید. جادهها عجیب دل بزرگی دارند. عجیب معرفت سرشان میشود. خیلی وقتها پشت رفیقشان که همین رانندههای سنگین باشند تمامقد ایستادهاند.
دیروز روی خط خبرگزاری عکس عجیبی منتشر شد. در حقیقت با انتشار این عکس مشخص شد که بالاخره و پس از مدتها رئیسجمهور توانست برای لختی هم که شده حضور محسن حاجیمیرزایی را در کنار خود احساس نکند.
تصویری از سحر امامی در ونزوئلا روی خط خبرگزاریها آمد. مجری لژیونر شجاعت نداشتیم که به لطف دوستان و رفیق مادورو حاصل شد.
برای دمی هم که شده خودتان را جای آن موجود بینوای زیر دریا بگذارید. چه احساسی پیدا میکنید؟
امروز که عکس رئیس مجلس را در کنفرانس ژنو دیدم به این فکر کردم که وقتی قرار است در آینده از عکس به عنوان فکت در جوامع بینالمللی استفاده کرد چرا در روزهایی که امکان تولید فکت وجود دارد جلوی پای عکاس و خبرنگار سنگاندازی میکنید؟
مسئله اما فقط خشک شدن یک دریاچه نیست. اینجا صحبت از امنیت زیستی شمالغرب ایران، از دست رفتن کشاورزی منطقه و افزایش ریزگردهای نمکی و مهمتر از آن خالی شدن دل یک ملت است.
قصه این سه جوان و آتش حالا دیگر تبدیل به موتیف تکراری یک آهنگ غمگین شده است. حالا سالهاست که هر تابستان امید چند جوان سوخته میشود. حالا سالهاست که هر بار میخوانیم دریغ از پارسال.
این روزها اما سختترین کار جهان خوابیدن است. در عالمی که مرگ ارزان و آسان است تمرین مردن سختترین کار عالم شده است.
به همین عکس نگاه کنید. رانندهای که در گرمای طاقتفرسا نهتنها زیر آفتاب کار میکند و احتمالاً پوست و خون و جانش را زیر اشعه میگذارد بلکه آب یخ هم به جانش میدهد بلکه این سختیها و تلخیها را بشورد و ببرد.