| کد مطلب: ۶۲۱۳۴

چرا برخی ترجیح میدهند متعصب بمانند تا آگاه؟

تیم‌های فوتبال میبرند و میبازند و زندگی ما تغییر نمیکند؛ اما در سیاست، باخت یک تفکر غلط، یعنی برد یک ملت.

چرا برخی ترجیح میدهند متعصب بمانند تا آگاه؟

به گزارش هم‌میهن آنلاین، احمد یغما در کانال تلگرامی‌اش نوشت: 

تا به حال فکر کرده‌اید چرا برخی در برابر واضح‌ترین استدلال‌ها، چشمانشان را میبندند؟ چرا سیاست برای بعضی‌ها از جنس «تدبیر برای آینده» نیست و دقیقاً شبیه به «طرفداری از یک تیم فوتبال» شده است؟

بیایید این پدیده خطرناک را در سه لایه روان‌شناختی کالبدشکافی کنیم:

پیش‌لایه: انتخاب دلی، دفاع کورکورانه

قبل از هر چیز باید بدانیم که بسیاری از این طرفداری‌ها، اصلاً بر پایه «شناخت و آگاهی» نیست. درست مثل طرفدار تیمی مثل «منچستر»، که شاید یک‌بار در کودکی از رنگ پیراهن یا بازی یک بازیکن خوشش آمده و از آن روز «طرفدار» شده، در سیاست هم بسیاری صرفاً بر اساس یک «حس زودگذر»، یک «سخنرانی پرشور» یا یک «جو خانوادگی» به جناحی علاقه‌مند شده‌اند.

آن‌ها هیچ *دلیل برهانی و اثباتی* برای انتخابشان ندارند؛ اول «علاقه‌مند» شده‌اند و بعد برای این علاقه، شروع به توجیه و تفسیر کرده‌اند. برای این آدم‌ها، جناح سیاسی یک «معشوق» است، نه یک «برنامه کاری».

 لایه اول: وقتی «من» تبدیل به «جناح» میشود

در این مرحله، فرد دیگر «طرفدار» یک تفکر نیست، بلکه با آن «یکی» شده است. جناح سیاسی برای او مثل پیراهن تیم محبوب است.

نقد آن جناح، برای او نقد یک سیاست نیست، بلکه «توهین به ناموس فکری» و حمله به شخصیت خودش تلقی میشود. در این فضا، حقیقت اهمیت ندارد؛ فقط «برد تیم ما» مهم است.

 لایه دوم: سد محکمی به نام هزینه غرق شده (بن‌بست فکری)

در این لایه، فرد حتی ذره‌ای اجازه نمیدهد فکر دیگری به ذهنش خطور کند. چرا؟ چون او سال‌ها با دوست و دشمن، با برادر و همکار، سر این تیم یا جناح «کری» خوانده، درگیر شده و پل‌های پشت سرش را خراب کرده است.

پذیرش کمترین اشتباه از سوی جناح خودی، برای او به معنای «باختن در برابر تمام رقبای زندگی‌اش» است. او ترجیح میدهد تا ابد در اشتباه بماند، اما در مقابل کسی که سال‌ها با او بحث کرده، سرش را پایین نیندازد. اینجا نه برهانی وجود دارد و نه عقلانیتی؛ فقط *غرور* است که جای همه چیز را میگیرد.

 لایه سوم: وقتی پاسخ ناکامی، خشونت است (شکستن شیشه اتوبوس‌ها)

خطرناک‌ترین بخش هواداری سیاسی اینجاست. همان‌طور که تماشاچی متعصب وقتی تیمش در یک بازی سرنوشت‌ساز میبازد، به جای تحلیل فنی، به خیابان میریزد، شیشه اتوبوس میشکند و آتش میزند، «هوادار سیاسی» هم در برابر شکست پروژه‌های جناحش، به «خشونت کلامی و ساختاری» روی می‌آورد. او چون نمیتواند با واقعیت «ناکامی» کنار بیاید و دلیلی هم برای دفاع منطقی ندارد، به زمین و زمان فحش میدهد، رقیب را لجن‌مال میکند و حاضر است امنیت روانی و فیزیکی جامعه را به خطر بیندازد تا خشم ناشی از «فروریختن بت ذهنی‌اش» را تخلیه کند. برای او، آتش زدن سطل آشغال یا ترور شخصیت منتقدان، راهی برای فرار از درد حقیقت است.

 نتیجه‌گیری: از هوادار به شهروند

تیم‌های فوتبال میبرند و میبازند و زندگی ما تغییر نمیکند؛ اما در سیاست، باخت یک تفکر غلط، یعنی برد یک ملت. اگر یاد نگیریم که «نقد خودی» بزرگ‌ترین شجاعت است، همیشه در لایه دوم باقی میمانیم؛ جایی که تعصب، ما را به سربازانی تبدیل میکند که برای «نباختن در کری‌خوانی»، حاضرند آینده کشور را قربانی کنند.

بیایید از خودمان بپرسیم:

ما نگران ایرانیم، یا نگران بقدرت نرسیدن برخی سیاسیون قدرت طلب که برای منافع حزبی دیگران را سیاهی لشکر پشت خود کرده‌اند، و ما به تله‌ای افتادیم که تمام فکرما اینست تا جلوی فلانی «کم نیاوریم»؟

 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

آخرین اخبار