| کد مطلب: ۶۱۲۲۲

توهم انزواگرایی آمریکا/چرا هیچ‌کس نباید انتظار عقب‌نشینی ترامپ را می‌داشت

تحلیلگران و مفسران اغلب با استناد به تحقیر متحدان از سوی دونالد ترامپ و نگرش خصمانه او نسبت به مهاجرت، سبک رهبری وی را بازگشتی به روش‌های انزواطلبانه آمریکا در قرن نوزدهم قلمداد می‌کنند اما این استدلال تنها نیمی از واقعیت است.

توهم انزواگرایی آمریکا/چرا هیچ‌کس نباید انتظار عقب‌نشینی ترامپ را می‌داشت

مایکل ای. اوهانلون منبع: فارن افرز: تحلیلگران و مفسران اغلب با استناد به تحقیر متحدان از سوی دونالد ترامپ و نگرش خصمانه او نسبت به مهاجرت، سبک رهبری وی را بازگشتی به روش‌های انزواطلبانه آمریکا در قرن نوزدهم قلمداد می‌کنند اما این استدلال تنها نیمی از واقعیت است. درست است که ماهیت و تأکید سیاست‌های ترامپ در حوزه امنیت ملی یادآور رویکرد برخی از رؤسای‌جمهور آمریکا نظیر جیمز مونرو، اندرو جکسون، جیمز پولک، ویلیام مک‌کینلی و تئودور روزولت در آغاز قرن بیستم است، اما هیچ‌یک از این رؤسای‌جمهور انزواطلب نبودند و ترامپ نیز چنین نیست.

شباهت‌های موجود میان ترامپ و گذشتگان ماهیتی متفاوت دارد و بیش از آنکه به «کاستن از نقش آمریکا در جهان» مربوط باشد، بر «به‌حداکثر رساندن قدرت آمریکا» متمرکز است. درک شخصیت ترامپ از دریچه تاریخ، دست‌کم برای کسانی که سیاست خارجی او را رادیکال و بی‌سابقه می‌پندارند، می‌تواند اندکی تسلی‌بخش باشد.

این نگاه تاریخی همچنین به آمریکایی‌ها یادآوری می‌کند که آن‌ها همواره در صحنه جهانی بسیار جسور بوده‌اند. این جسارت زمانی که ایالات متحده مصمم به دفاع از منافع و متحدان خود باشد، ویژگی مثبتی است، اما اگر آمریکایی‌ها تمایل تاریخی خود به اقدامات قدرت‌طلبانه را فراموش کنند و با این تصور که مردمانی ذاتاً صلح‌جو هستند خود را فریب دهند، همین ویژگی می‌تواند کشور را مانند گذشته دچار دردسر کند. ترامپ نیز مانند تقریباً تمام پیشینیان خود نشان داده است که یک بین‌الملل‌گرای بسیار قاطع است، نه یک انزواطلب.

او از زمان آغاز به کار در ژانویه ۲۰۲۵ ادعا کرده که هشت مناقشه جهانی را حل‌وفصل کرده است؛ پیگیرانه برای پایان دادن به جنگ اوکراین تلاش کرده، در نشست سران ناتو در سال ۲۰۲۵ تعهد خود را به این پیمان تجدید نموده، عملیات مهمی علیه تأسیسات هسته‌ای ایران انجام داده، تقویت محدود اما واقعی ارتش آمریکا را پیش برده و اخیراً رئیس‌جمهور ونزوئلا را دستگیر کرده و رویکردی مرگبار و تأسف‌برانگیز در قبال قاچاقچیان مظنون مواد مخدر در آب‌های ونزوئلا اتخاذ کرده است.

بنابراین افزایش قدرت آمریکا محور اصلی سیاست امنیت ملی اوست که با آرمان‌های توسعه‌طلبانه قرن نوزدهم و جاه‌طلبی‌های دریایی و صنعتی اوایل قرن بیستم هم‌خوانی دارد. تحکیم قدرت آمریکا فی‌نفسه چیز بدی نیست، اما برای موفقیت در ساختن جهانی صلح‌آمیز یا حفاظت از ایالات متحده در دنیای امروز کافی نیست. صرف اینکه سیاست‌های امنیت ملی ترامپ پیشینه‌های تاریخی گوناگونی دارد، موفقیت آن‌ها را تضمین نمی‌کند. آنچه در قرن نوزدهم کارآمد بود، ممکن است در قرن بیست‌ویکم مؤثر نباشد.

علاوه بر این سیاست‌گذاران آمریکایی با وجود کارنامه‌ای که در مجموع قوی است، در طول تاریخ جمهوری اشتباهات زیادی هنگام تدوین استراتژی‌های امنیت ملی مرتکب شده‌اند. رؤسای‌جمهور اولیه با وجود تمام کارهایی که برای ساختن ایالات متحده انجام دادند، در ایجاد یک سیاست امنیت ملی پایدار که بتواند مانع از وقوع دو جنگ جهانی شود ناکام ماندند. اگرچه ترامپ تا به امروز هیچ‌یک از اتحادهای آمریکا را منحل نکرده است، اما سیاست‌های ملی‌گرایانه او و به‌ویژه تعرفه‌ها، حس هدف مشترکی را که جهان غرب را به مدت ۸۰ سال به هم پیوند داده و دست‌کم تاکنون مانع از جنگ جهانی سوم شده، تضعیف کرده است.

 

تجلی قدرت

تاریخ سیاست خارجی و استراتژی دفاعی ایالات متحده، تقریباً سراسر روایتی از ابراز وجود و قاطعیت بوده است. در طول ۱۰۱ سال پس از تحلیف جرج واشنگتن در ۱۷۸۹ تا نبرد «ووندد نی» در سال ۱۸۹۰ که عملاً به نبردهای مسلحانه با بومیان پایان داد، ایالات متحده یک استراتژی کلان توسعه‌طلبانه را دنبال کرد و باریکه‌ای از خشکی در ساحل اقیانوس اطلس را به یک قدرت قاره‌ای بدل ساخت.

نیروهای نظامی و عملیاتی که از این استراتژی کلان پشتیبانی می‌کردند و ترکیبی از نیروهای فدرال و شبه‌نظامیان بودند، معمولاً مقیاس کوچکی داشتند و جز در دوران جنگ داخلی، تعدادشان حداکثر به چند ده هزار نفر می‌رسید. اما کوچکی این نیروها نشانه صلح‌طلبی یا انزواطلبی آمریکا نبود، بلکه صرفاً نیازی به نیروی بزرگ‌تر احساس نمی‌شد.

این نیروهای کوچک با کارآمدی بی‌رحمانه‌ای عمل می‌کردند و در صدها نبرد علیه قبایل بومی آمریکا که اغلب با تاکتیک «تفرقه بینداز و حکومت کن» انجام می‌شد و همچنین در جنگ علیه مکزیک از سال ۱۸۴۶ تا ۱۸۴۸، پیروز شدند. سپس نوبت به «دکترین مونرو» در سال ۱۸۲۳ رسید که به اروپا درباره مداخله در نیمکره غربی هشدار می‌داد.

اینکه آمریکا که هنوز عمدتاً پیش‌صنعتی و از نظر نظامی ضعیف بود، حق انحصاری نظارت بر ژئوپلیتیک تمام قاره آمریکا را از آنِ خود بداند، نمایشی از جسارت خیره‌کننده بود. اگرچه پیامدهای عملی این دکترین اندک بود، اما روحیه و جاه‌طلبی‌ای را آشکار کرد که به‌سختی با مفاهیم انزواگرایی یا کمینه‌گرایی (مینیمالیسم) استراتژیک سازگار است.

 

به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن

تا سال ۱۸۹۰، ایالات متحده به یک قدرت قاره‌ای تبدیل شده بود. گام بعدی، تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ بود. البته واشنگتن همچنان تلاش می‌کرد از جنگ‌های زمینی در اروپا بپرهیزد و ارتش خود را کوچک نگه داشت، هرچند این ارتش به اندازه‌ای بود که اسپانیا را در جنگ اسپانیا و آمریکا در سال ۱۸۹۸ شکست دهد و در این فرآیند کنترل کوبا، گوام، پورتوریکو و فیلیپین را به دست گیرد.

با وجود تصاحب فیلیپین، واشنگتن در نهایت به دنبال امپریالیسم سرزمینی در مقیاس وسیع نرفت، اما نیروی دریایی آن در حال توسعه توانمندی رقابت در صحنه جهانی بود. امواج ساخت‌وساز کشتی که از دهه ۱۸۸۰ آغاز شده بود، باعث شد تا زمان شروع جنگ جهانی اول، نیروی دریایی آمریکا سومین ناوگان بزرگ جهان از نظر تناژ کشتی‌های جنگی باشد. چهره‌های کلیدی اواخر قرن نوزدهم نظیر آلفرد تایر ماهانِ استراتژیست، روزولت و مک‌کینلی که پیشران این روند بودند، قدرت دریایی را برای جایگاه جهانی آمریکا حیاتی می‌دانستند.

ایالات متحده به سیاست خارجی و دفاعیِ بسیار گسترده‌تری گرایش پیدا کرده بود. در آغاز قرن بیستم، اصلاحات «روت» و قانون «دیک» (که به نام وزیر جنگ و سناتور وقت نامگذاری شده بودند)، وزارت جنگ و گارد ملی آمریکا را بازسازی و تقویت کردند. در سال ۱۹۰۴ «متمم روزولت بر دکترین مونرو» اعلام کرد که نیمکره غربی نه‌تنها به روی مداخله استعماری خارجی بسته است، بلکه واشنگتن حق دارد در هر موضوع سیاسی و استراتژیک کلیدی که بخواهد، در همسایگی خود دخالت فعال داشته باشد.

از این متمم برای توجیه مداخلات متعدد آمریکا در آمریکای لاتین در دهه‌های بعد استفاده شد؛ از جمله مداخله در مکزیک و کارائیب و همچنین حمایت از جدایی‌طلبان کلمبیا که به تأسیس کشور پاناما و در نهایت هموار شدن راه برای ساخت و حاکمیت آمریکا بر کانال پاناما منجر شد. (ترامپ نیز به نوبه خود با اعلام «متمم ترامپ بر دکترین مونرو» در استراتژی امنیت ملی دسامبر ۲۰۲۵، همین رویکرد را تکرار کرده است.)

 

پایبندی به وضع موجود

در طول دوره اول ریاست‌جمهوری ترامپ و مبارزات انتخاباتی او برای دوره دوم، به نظر می‌رسید که او ممکن است ماهیت استراتژی کلان و دفاعی ایالات متحده را به شکلی از «کمینه‌گرایی» تغییر دهد. او از حجم بیش‌ازحد بودجه دفاعی شکایت می‌کرد، فلسفه ناتو و اتحاد با کره را زیر سوال می‌برد، در اینکه اوکراین برای منافع آمریکا اهمیت داشته باشد تردید داشت و خواهان اولویت‌بخشی بیشتر به مسائل نزدیک به خانه، به‌ویژه در امتداد مرز مکزیک و آمریکا بود.

شاید برخی از این ایده‌ها دوباره ظاهر شوند و در واقع مسائل مرزی و مهاجرت کانون اصلی سیاست داخلی و خارجی ترامپ بوده‌اند؛ اما دوره دوم ترامپ بسیار بیشتر با «حداکثرگرایی» مشخص شده است تا هر شکلی از کمینه‌گرایی. دولت او در سراسر جهان میانجی‌گری صلح کرده است، حتی اگر آن‌طور که ادعا می‌کند موفق نبوده باشد؛ از ناتو حمایت کرده، هرچند در این فرآیند شرکای اروپایی را آزرده است؛ مجوز استفاده از زور علیه تأسیسات هسته‌ای ایران و رئیس‌جمهور وقت ونزوئلا را صادر کرده؛ و از افزایش هزینه‌های دفاعی ایالات متحده دفاع نموده است.

او هیچ‌یک از اتحادهای آمریکا را منحل نکرده است. چشمگیرترین عقب‌نشینی نیروها که دولت ترامپ تاکنون پیشنهاد کرده، مربوط به یک تیپ از ارتش آمریکا در رومانی است که شامل چند هزار سرباز از مجموع حدود ۱۰۰,۰۰۰ نیروی مستقر در اروپاست. بنابراین اقدامات ترامپ هرگونه توهمی مبنی بر اینکه او یک انزواطلب است را از بین برده است و با توجه به تاریخ ایالات متحده، هیچ‌کس نباید انتظار می‌داشت که او چنین باشد.

به جز چند رئیس‌جمهور آمریکا در دوره بین دو جنگ جهانی (وارن هاردینگ، کالوین کولیج و هربرت هوور)، انزواگرایی واقعاً در دی‌ان‌ای استراتژیست‌های کلان آمریکایی وجود ندارد. در واقع، تغییر موضع ناگهانی ویلسون در جنگ جهانی اول یادآور خوبی است که درگیری ایالات متحده در مناقشات اوراسیا صرفاً یک مسئله ترجیحی ساده نیست.

ویلسون درست همان‌طور که ترامپ اکنون می‌خواهد، خواهان اجتناب از جنگ بود. بیزار بودن از خشونت و خواستِ دوری از تله‌هایی مانند جنگ‌های افغانستان، عراق و ویتنام، همان‌طور که ترامپ بر آن تأکید دارد، حقیقتاً ستودنی است؛ اما جلوگیری از جنگ قدرت‌های بزرگ در ۸۰ سال گذشته نیازمند سیستمی از اتحادهای آمریکایی و استقرار نظامی پیشرو بوده است که کنار گذاشتن آن‌ها در حال حاضر غفلت محسوب می‌شود. شاید ترامپ در نهایت به این نتیجه برسد، اما برای اطمینان یافتن هنوز خیلی زود است.

بین‌الملل‌گرایی ترامپ و شباهت تفکر او به رؤسای‌جمهور پیشین نظیر جکسون، پولک، مک‌کینلی و روزولت، بدین معنا نیست که سبک تصمیم‌گیریِ اغلب تکانشی و منحصر‌به‌فرد او امری مثبت برای سیاست خارجی ایالات متحده است. اما ترامپ در رویکرد خود به امنیت ملی، آن‌قدرها هم که گاهی ادعا می‌شود، چهره‌ای بی‌سابقه در تاریخ آمریکا نیست.

فلسفه او بر پیگیری قدرت ملی متمرکز است، نه صرفاً به‌عنوان اولویت اصلی، بلکه به‌عنوان یک دغدغه و وسواس فکری همه‌جانبه. با این حال، اگر این رویکرد با چشم‌اندازی فراگیرتر که منافع مشروع سایر کشورها را نیز در نظر بگیرد تعدیل نشود، چنین پیگیریِ ساده‌انگارانه‌ای از منافع ملی می‌تواند به‌طور فاجعه‌باری شکست بخورد. آنچه ممکن است (صرف‌نظر از اخلاقیات) برای نیمه اول تاریخ این کشور کارساز بوده باشد، پس از آن کارایی نداشت و بعید است که اکنون دوباره کارساز شود.

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه بین‌الملل
پربازدیدترین
آخرین اخبار