مشکل استراتژیک اسرائیل
به نفع اسرائیل است که با قدرتهای منطقهای، که بسیاری از آنها به اندازه اسرائیل از حزبالله و امثال آن مرعوب شدهاند، به تفاهم برسد.
نوشته: جورج فریدمن / استراتژیست
از نظر جغرافیایی، اسرائیل در موقعیت استراتژیک بسیار ضعیفی قرار دارد. در عریضترین نقطه، تنها ۱۱۴ کیلومتر (۷۱ مایل) عرض دارد؛ در باریکترین نقطه، تنها 15 کیلومتر. اسرائیل هیچ فضای دفاعی ندارد. توانایی کمی برای عقبنشینی، تجدید قوا و ضدحمله دارد. عمق دفاعی برای امنیت ملی ضروری است. این عمق تعیین میکند که چه مدت زمان برای بازیابی از یک حمله اولیه وجود دارد. فضا و زمان برای جنگ ضروری هستند.
ظهور پهپادها، موجب شده که اسرائیل در مرزهای خود با مشکل مواجه شود. زیرا در صورت حمله پهپادی حداکثر 114 کیلومتر فضای عقبنشینی دارد. از این داستان، منطق نظامی خاصی ناشی میشود. اسرائیل مجبور است با شروع نبرد از حملات جلوگیری کند و باید بتواند دشمن خود را در اوایل جنگ شکست دهد. برای رهبران اسرائیل، نتیجه این میشود که نیروهای دفاعی اسرائیل همیشه باید به طور قابل توجهی قدرتمندتر از دشمنان بالقوه باشند. این ایده که اسرائیل هرگز با نیرویی قدرتمندتر از خود روبرو نشود، همیشه غیرممکن بوده است. در جریان حمله سال ۱۹۷۳ مصر و سوریه (که توسط اتحاد جماهیر شوروی مسلح و هماهنگ شده بودند)، اسرائیل به طرز خطرناکی به فاجعه نزدیک شد. این واقعیت که برنامهریزان مصری، سوری و شوروی نتوانستند موفقیتهای چشمگیر اولیه آنها را پیشبینی کنند و هیچ برنامهای برای شکست کامل اسرائیل و تصرف سرزمین آن نداشتند، اسرائیل را نجات داد.
در آن زمان، واقعیت خاورمیانه این بود که اتحاد شوروی با مصر و سوریه نه تنها اسرائیل، بلکه کشورهای طرفدار غرب را نیز تهدید میکرد. در سال ۱۹۵۶، مصر با تشویق مسکو، کنترل کانال سوئز را به دست گرفت و بحرانی اساسی برای ایالات متحده ایجاد کرد. امر تا حدی قدرت شوروی را محدود کرد - مسکو حمله به دو کشور عربی را ترجیح میداد - اما همچنین وضعیتی طولانی مدت ایجاد کرد که در آن روسیه دست قدرتمندی در منطقه داشت. این اساس رابطه ایالات متحده با اسرائیل و همچنین سایر کشورهای خاورمیانه بود. تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و افول قدرت روسیه، اسرائیل ابزاری بود که ایالات متحده برای ارعاب مصر و سوریه از آن استفاده میکرد.
اسرائیل در جنگ ۱۹۷۳ تا حدودی به دلیل کمک ایالات متحده پیروز شد، که باز هم مبتنی بر منطق نظامی جنگ سرد بود. اما این امر معضل استراتژیک اساسی اسرائیل را حل نکرد. عمق استراتژیک و توانایی مانور اسرائیل محدود باقی ماند. اتحاد ایالات متحده و اسرائیل همچنان پابرجا بود و اسرائیل همچنان یک قدرت بزرگ در منطقه و متحد ایالات متحده بود. پیمان صلحی که اسرائیل در سال ۱۹۷۸ با مصر امضا کرد، به ۳۰ سال درگیری بین اسرائیل و کشورهای عربی پایان داد. پس از آن، بزرگترین تهدیداتی که اسرائیل با آن مواجه بود از سوی بازیگران غیردولتی بود که بیشتر آنها توسط ایران حمایت میشدند. این وضعیت در سال ۲۰۲۳ تغییر کرد، زمانی که اسرائیل در پاسخ به حمله ۷ اکتبر حماس، تواناییهای ایران و تواناییهای نیروهای نیابتی آن مانند حزبالله را تضعیف کرد. اقدامات نظامی اسرائیل همچنین به سقوط رژیم اسد در سوریه کمک کرد و اسرائیل را به حالت جنگ علیه کشورها بازگرداند.
اسرائیل دریافت که نه تنها برای زنده ماندن در یک جنگ متعارف، بلکه برای محدود کردن دسترسی بازیگران غیردولتی به اسرائیل، به عمق استراتژیک بیشتری نیاز دارد. حمله به غزه و رفتار با اهالی غزه در آنجا، همانند تصمیم به اشغال کرانه باختری و رساندن مؤثر مرز اسرائیل با لبنان به رودخانه لیتانی، ناشی از این ترس بود.
مشکل اقدامات اسرائیل دو جنبه دارد. اول، میزان زمینهای تصرف شده به عنوان حائل هنوز برای از بین بردن تهدید بازیگران غیردولتی مانند حزبالله یا ارتشهای دولتی متعارف کافی نیست، به خصوص که سلاحهای جدید و سلاحهای در حال اختراع، این تردید را ایجاد میکنند که آیا نیروهای دفاعی اسرائیل همیشه ارتش برتر خواهند بود یا خیر. همچنین زمینهای تصرف شده نمیتواند تعهد دائمی ایالات متحده به اسرائیل را تضمین کند، همانطور که اسرائیل تواناییهای سرویسهای اطلاعاتی خود را بیش از حد ارزیابی کرده بود.
به نظر من، آنچه در ادامه میآید قابل پیشبینی است. رهبران سیاسی معتقدند که افزایش نسبتاً کمی در فضای جغرافیایی و نیرو، آسیبپذیریهای اسرائیل را کاهش میدهد. اما هیچ تضمینی وجود ندارد که ارتش اسرائیل همیشه ارتش برتر باشد و همچنین ایالات متحده همیشه با اسرائیل متحد باشد. اسرائیل، مانند اروپاییها، ممکن است با این فرض که ایالات متحده تعهد ژئوپلیتیکی و اخلاقی برای دفاع از آن دارد، خود را آرام کند و به آمریکا اجازه دهد هر طور که میخواهد پیش برود. این موضوع ربطی به رئیس جمهور ندارد، بلکه بیشتر به منافع ملی اساسی مربوط میشود. رابطه ایالات متحده و اسرائیل بر اساس واقعیتهای جنگ سرد بود. اما جنگ سرد تمام شده است و منافع ملی تغییر میکند.
بنابراین به نفع اسرائیل است که با قدرتهای منطقهای، که بسیاری از آنها به اندازه اسرائیل از حزبالله و امثال آن مرعوب شدهاند، به تفاهم برسد. پیشنهاد دونالد ترامپ، رئیس جمهور، برای استفاده از توافقنامه ابراهیم بعید است که اتفاق بیفتد. اما استراتژی اسرائیل برای استفاده دائمی از زور برای محافظت از خود نیز بعید است که موفق شود. اسرائیل کشوری کوچک با ارتشی قویتر از سایر کشورهای منطقه است، اما موازنههای نظامی تغییر میکنند. اما با توجه به اینکه ملتها تمایل دارند کاری را که باید انجام دهند، انجام دهند، سیستم سیاسی داخلی اسرائیل باید تکامل یابد تا آنچه را که من غیرممکن اما محتمل میدانم، در نظر بگیرد: تکامل قدرت در طول زمان در سایر کشورهای منطقه. در تلاش برای سازش خطراتی وجود دارد، اما در درازمدت، انجام ندادن این کار قمار روی تفرقه دائمی و ضعف نظامی دیگران است. من این انتخاب دوم را خطرناکتر میبینم.
منبع: GPF