ایران و لحظه تغییر پارادایم
در تحول اخیر، ایران تلاش کرده تصویری از خود ارائه دهد که در آن، نه منتظر تعیین تکلیف از سوی دیگران است، نه پاسخهایش را صرفا بر مبنای اصل تقارن تنظیم میکند و نه در اجرای خطوط قرمزی که اعلام میکند دچار تردید است.
در پی حملات ویرانگر اسراییل به جنوب لبنان، ایران که پیشتر هدف قرار دادن صاحبه را جزو شروط حفظ آتشبس اعلام کرده بود، حملات موشکی خود به مناطق شمالی اسراییل را طبق وعدهای که داده بود، عملی کرد.
آنچه در این رخداد بیش از خود عملیات اهمیت دارد، پیامی است که در پس آن نهفته است. سالها تحلیلگران منطقهای از دکترین بازدارندگی ایران با این فرض سخن میگفتند که تهران عمدتا در موضع واکنش قرار دارد؛ یعنی ابتدا ضربهای را دریافت میکند و سپس در زمانی و مکانی که خود مناسب میداند پاسخ میدهد. اما آنچه اکنون مشاهده میشود، دستکم از منظر ادراکی، نشانه تغییر مهمی در این الگو است.
ایران با این اقدام نشان داد که دیگر لزوما خود را مقید به انتظار برای وقوع حمله و سپس پاسخ متقابل نمیبیند. مهمتر آنکه این پیام نیز مخابره شد که نسبت میان کنش و واکنش، از نگاه تهران الزاماً یک نسبت مکانیکی و ریاضی نیست. در گذشته، بسیاری از بازیگران منطقه تصور میکردند هر اقدام، پاسخی هموزن و هممقیاس به دنبال خواهد داشت؛ اما اکنون این تصور با چالش روبهرو شده است. پیام جدید این است که اگر خطوط قرمز تعیینشده از سوی ایران نادیده گرفته شود، پاسخ ممکن است نهتنها محدود به همان سطح نباشد، بلکه دامنهای گستردهتر و هزینهای فراتر از انتظار طرف مقابل پیدا کند.
این تحول را نمیتوان صرفا در چارچوب یک عملیات نظامی تحلیل کرد. آنچه اهمیت دارد، سطحی از اعتمادبهنفس راهبردی است که در پس چنین تصمیمی دیده میشود. دولتها زمانی دست به تغییر قواعد بازی میزنند که احساس کنند موازنه محیطی، ظرفیتهای داخلی و شرایط منطقهای به آنان اجازه میدهد ابتکار عمل را در دست بگیرند. به همین دلیل، مهمترین پیام این رخداد در این گزاره نهفته است که ایران خود را در موقعیتی میبیند که میتواند بخشی از قواعد تعامل را به طرف مقابل تحمیل کند، نه آنکه صرفاً در چارچوب قواعد تحمیلشده بازی کند.
از همین منظر، مسئله شروط و خطوط قرمز نیز معنای تازهای پیدا میکند. در سیاست بینالملل، اعتبار یک کشور با میزان پایبندی آن به تعهدات و هشدارهایش سنجیده میشود. هر شرطی که اعلام شود اما در برابر نقض آن واکنشی صورت نگیرد، بخشی از اعتبار بازدارندگی را فرسوده میکند. برعکس، هنگامی که یک بازیگر نشان میدهد میان گفتار و رفتار او فاصلهای وجود ندارد، پیام اصلی نه به دشمنان، بلکه به همه ناظران منطقهای و بینالمللی مخابره میشود. پیام این است که آنچه گفته میشود، صرفاً یک موضع تبلیغاتی نیست؛ بلکه بخشی از محاسبات واقعی قدرت است.
اما این سکه، روی دیگری نیز دارد. تغییر قواعد بازی از سوی تهران، تلآویو را در برابر یک دوراهی استراتژیک و حیاتی قرار میدهد؛ تصمیمی که شکل و شمایل آینده منطقه را ترسیم خواهد کرد. در این فضا، سه سناریو پیشروی اسرائیل است که هرکدام به شکلی مستقیم، بر محاسبات دونالد ترامپ در واشنگتن سایه میاندازد:
اگر اسرائیل به سمتی برود که پاسخی همهجانبه، عمیق و ویرانگر به این اقدام بدهد، عملاً به معنای پذیرش قمار جنگ منطقهای است. تلآویو با این انتخاب میکوشد بازدارندگی ترکخورده خود را با زور عریان بازسازی کند. اما این مسیر، دونالد ترامپ را در وضعیتی ناخواسته قرار میدهد. ترامپ، چه در قاب یک تاجر و چه در قامت یک سیاستمدار، همواره از «جنگهای بیپایان و پرهزینه» گریزان بوده است اما عملا خلاف آنچه نشان داده، عمل کرده است. یک جنگ گسترده در خاورمیانه، دکترین ثبات اقتصادی و «اقتدار تمامکننده بحران» او را در توافق ادعایی به مخاطره میاندازد، قیمت انرژی را بیش از وضعیت کنونی تکان میدهد و واشنگتن را به باتلاقی بدتر از باتلاق کنونی دچار میکند. در این سناریو، ترامپ احتمالاً ناگزیر خواهد شد میان حمایت مطلق سنتی از اسرائیل و اولویتهای داخلیاش دست به انتخابی دردناک بزند؛ امری که میتواند به فشارهای پنهان اما شدید واشنگتن بر تلآویو برای مهار دامنه بحران ختم شود.
احتمال دوم، الگویی از واکنش است که در ادبیات نظامی به آن «پاسخ متناسب اما زیر آستانه جنگ» میگویند؛ ضرباتی دقیق، نقطهای و عمدتاً نمادین که هم مخالفت راستگرایان در داخل اسرائیل را ترمیم کند و هم فضای گریز از یک رویارویی فراگیر را باقی بگذارد. این سناریو، مطلوبترین حالت برای دونالد ترامپ است. در این مختصات، ترامپ میتواند نقش کلاسیک آمریکا به عنوان «برقرارکننده نظم» را بازی کند. او از یک سو بر تعهد آهنین خود به امنیت اسرائیل پافشاری میکند و از سوی دیگر، با تکیه بر دیپلماسی فردی و اهرمهای اقتصادی، خود را به عنوان منجی صلح و مانع بزرگ وضعیت بحرانیتر معرفی خواهد کرد.
این وضعیت به ترامپ اجازه میدهد تا دکترین «صلح از طریق اقتدار» را بدون پرداخت هزینههای یک جنگ واقعی، به نمایش بگذارد.
گزینه سوم، سکوت موقت یا امتناع از پاسخ مستقیم نظامی است؛ رویکردی که در آن تلآویو ضربه را میپذیرد اما واکنش را به شبکههای نیابتی، ترورهای هدفمند یا حملات سایبری در طول زمان موکول میکند. تحقق این فرض، برای ترامپ یک فرصت طلایی تاکتیکی است. او این خویشتنداری را به حساب کارآمدی فشارها و تهدیدهای خود خواهد گذاشت و ادعا خواهد کرد که سایه حضور او در کاخ سفید، مانع از انفجار منطقه شده است. با این حال، این سناریو ترامپ را ترغیب خواهد کرد که فشار اقتصادی و سیاسی بر تهران را تشدید کند تا به شرکای منطقهای خود اطمینان دهد که عدم پاسخ نظامی، به معنای رها کردن آنان نیست.
کوتاه سخن اینکه در تحول اخیر، ایران تلاش کرده تصویری از خود ارائه دهد که در آن، نه منتظر تعیین تکلیف از سوی دیگران است، نه پاسخهایش را صرفا بر مبنای اصل تقارن تنظیم میکند و نه در اجرای خطوط قرمزی که اعلام میکند دچار تردید است. اینکه این راهبرد در بلندمدت تا چه اندازه موفق خواهد بود، موضوعی است که زمان درباره آن داوری خواهد کرد؛ اما دستکم در مقطع کنونی، تهران کوشیده این پیام را بهروشنی منتقل کند که دوران بیهزینه بودن نقض شروط اعلامیاش به پایان رسیده است؛ پیامی که حالا هم تلآویو در حال وزنکشی آن و هم واشنگتن در حال تنظیم چرتکههای استراتژیک خود با آن است.
*منبع: کانال تلگرامی نویسنده