سید جواد میری:
جنگ نشان داد ملت ایران را نمیتوان به خودی و غیرخودی تقسیم کرد
سیدجواد میری، جامعهشناس، معتقد است، جنگ به حاکمیت نشان داد که ملت ایران را نمیتوان به خودی و غیرخودی تقلیل داد؛ ملت را باید در کلیت و تکثرش دید.
به گزارش هممیهن آنلاین و به نقل از اقتصادنیوز، یک سال پس از ورود ایران به دورهای کمسابقه از تنش، جنگ، آتشبس و انتظار برای روشن شدن چشمانداز سیاسی و اقتصادی کشور، جامعه ایرانی با نوعی تعلیق ممتد روبهرو شده است؛ وضعیتی که نه میتوان آن را صلح کامل نامید و نه جنگ تمامعیار.
با وجود یک تفاهم ۶۰ روزه که در روزهای اخیر کلید خورده است، چشمانداز آینده همچنان برای بخش بزرگی از جامعه مبهم است و بسیاری از شهروندان نمیدانند این وضعیت به تثبیت شرایط خواهد انجامید یا صرفاً وقفهای موقت در چرخهای از نااطمینانی و تعلیق است.
سیدجواد میری، جامعهشناس، در گفتوگو با «اقتصادنیوز» تلاش میکند با نگاهی تاریخی و اجتماعی، تصویری از این وضعیت و پیامدهای آن برای ایران امروز ارائه دهد.
گفتوگو سیدجواد میری درباره یک سال زندگی در وضعیت تعلیق، جنگ، آتشبس و آینده جامعه ایران را در اقتصادنیوز بخوانید.
****
*آقای میری! حدود یک سال است که جامعه ایران تحت تاثیر شرایط جنگی حاکم بر کشور، با نوعی وضعیت تعلیق مواجه است، وضعیتی که پیامدهای آن اکنون نیز با وجود تفاهم و توافق نهایی احتمالی، همچنان ادامه دارد. به نظر شما این شیوه زیستن در یک سال گذشته چه تأثیری بر تصمیمگیریهای مردم درباره آیندهشان گذاشته است؟ این تأثیر را در ابعاد اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی چگونه میتوان ارزیابی کرد؟
یک نکته آغازین که باید به آن اشاره کنم این است که در این یک سال، ما نه در وضعیت جنگ بودیم و نه در وضعیت صلح. هم جنگ بوده و هم آتشبس. اما باید توجه کنیم که ما دو جنگ بزرگ را پشت سر گذاشتیم که اگر اغراق نکنم و اگر ناآگاهانه سخن نگفته باشم، فکر میکنم در ۲۰۰ سال اخیر تاریخ ایران بیسابقه بوده است. شاید یکی از جنگهای بزرگی که در این مقیاس تجربه کرده بودیم، جنگ ایران و روس بود که به فرماندهی عباسمیرزا در دوره قاجار رخ داد.
این جنگی که اتفاق افتاد، به نظر من جامعه ایران و کلیت واقعبودگی انسان ایرانی را به صحنهای پرتاب کرده که اساساً در حافظه تاریخی جدید خودمان تجربهای از آن نداشتیم.
ما یک حافظه تاریخی بسیار ملموس داریم و اتفاقاً همین حافظه تاریخی ملموس باعث شده است که در پنج دهه اخیر، یعنی پس از انقلاب ۱۳۵۷ و شکلگیری جمهوری اسلامی، هر زمان که میخواهیم با قدرتهای بزرگ وارد معامله، معادله، گفتوگو یا تبادل نظر شویم، نوعی نگرانی تمام وجود ما را فرا میگیرد؛ اینکه نکند سرمان کلاه برود، نکند دوباره وثوقالدولههایی ظهور کنند، نکند دوباره تجربههای تلخ گذشته تکرار شود.
این نگرانی از کجا میآید؟ از این واقعیت که آنچه در حافظه تاریخی ما بهصورت ملموس باقی مانده، دوران شکست و دوران شکستگی است؛ از اشغال تهران در سال ۱۳۲۰ توسط متفقین گرفته تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که با همکاری سرویسهای اطلاعاتی بریتانیا و آمریکا علیه دکتر محمد مصدق رخ داد.
نهضت ملی شدن نفت، یک جنبش بزرگ ضد استعماری بود که در سطح جهانی نیز بازتاب گستردهای پیدا کرده بود و مصدق را بهعنوان یک رهبر بزرگ ضد استعمار مطرح کرده بود، اما سرانجام او در احمدآباد محصور شد و به حصر خانگی رفت. این تجربهها در ذهن ما باقی ماندهاند و بر نحوه مواجهه ما با قدرتهای بزرگ تأثیر میگذارند.
ممکن است کسی بگوید ایران در دوره هخامنشیان، اشکانیان یا ساسانیان یک امپراتوری بزرگ بوده است؛ اما حافظه تاریخی ملموسی که در آن ایران در سطح جهانی بازی کرده باشد، بازی را برده باشد و قواعد جهانی را بر اساس نگاه و ساختار ایرانی ترسیم کرده باشد، چندان در دسترس ما نیست.البته یک نمونه وجود دارد و آن تجربه نادرشاه افشار است.
پس از فروپاشی صفویه، ایران عملاً از صفحه روزگار بهعنوان یک امپراتوری حذف شده بود. از شمال، روسها تا گیلان و مازندران پیش آمده بودند. از غرب و شمالغرب، عثمانیها تا همدان و نهاوند رسیده بودند. در مرکز ایران نیز شورش افغانهای پشتون قدرت مرکزی را در اصفهان ساقط کرده بود.
در چنین شرایطی، نادر ظهور میکند. روسها را بدون شلیک حتی یک گلوله وادار به بازگشت به مرزهای خود میکند، عثمانیها را در چند نبرد مهم شکست میدهد و سپس اتفاقی بزرگ در سطح جهانی رخ میدهد؛ یعنی پیوستن شبهقاره هند به امپراتوری افشاریه.
اگر نامهنگاریهای نادرشاه با دربار عثمانی، روسیه و قدرتهای اروپایی را مطالعه کنید، میبینید که او در سطح جهانی بازی میکند و نوعی اعتمادبهنفس جهانی را در دل و جان ایرانیان زنده کرده است.اما پس از آن، تقریباً با سلسلهای از تجربههای شکست در عرصه جهانی مواجه بودهایم.
امروز، دو جنگی که در سال گذشته رخ داد و همچنین نزدیک به دو ماه آتشبس پس از آن، ما را وارد فضایی کرده است که نه جامعه، نه سیاستمداران، نه تحلیلگران و نه دانشگاهیان ما تجربهای از آن ندارند.
ایران با آمریکا و اسرائیل روبهرو شد؛ دو قدرت اتمی که عملاً میتوان گفت یکی هستند. اسرائیل در منطقه خاورمیانه نقش پادگان آمریکا را ایفا میکند. ما با یک قدرت سیارهای و با آنچه من دیکتاتوری سیارهای آمریکا مینامم روبهرو شدیم.
ما با این قدرت جنگیدیم. حدود ۱۶ هزار عملیات نظامی علیه ما انجام شد. فرماندهان اصلی کشور و چهرههای کلیدی هدف قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. با این حال، شیرازه کشور از هم نپاشید و ما توانستیم مقاومت کنیم.
*اما اکنون پرسش این است که جامعه با این تجربه چه باید بکند؟
جامعه نیاز دارد تفسیری از وضعیتی که در آن قرار گرفته ارائه کند. این تفسیر باید در صداوسیما، رسانههای جمعی، دانشگاهها و میان اقشار مختلف مردم شکل بگیرد. اینکه صرفاً شور و احساسات پمپاژ شود، یا اینکه عدهای بگویند توافق خوب است و عدهای دیگر بگویند توافق بد است، نمیتواند پاسخگوی شرایط موجود باشد. جامعه باید از این دوگانههای سطحی عبور کند.
واقعیت این است که عقبه ذهنی ما بسیار متزلزل است و هنوز نمیتواند این واقعیت را باور کند که انسان ایرانی، ایران و جمهوری اسلامی توانستهاند در این فضای نامتقارن جهانی راهی را باز کنند که نه تسلیم بیقیدوشرط در برابر خواستههای آمریکا بوده و نه شکست به معنای کلاسیک جنگ.
ما نه آنگونه شکست خوردیم که طرف مقابل بتواند ادعای پیروزی مطلق داشته باشد و نه پیروزی کلاسیک به دست آوردیم که بتوانیم بگوییم دشمن را کاملاً شکست دادهایم. اما رخدادی مهم اتفاق افتاده است.
اگر این رخداد صورتبندی نشود، تفسیر نشود و تبیین نشود، دستاوردهای آن از بین خواهد رفت و این تجربه جدید جهانی در شرایط آشوبناک و چندقطبی امروز جهان، بهجای آنکه به نقطه قوتی برای بازسازی ما تبدیل شود، میتواند به نقطه ضعف بدل شود.
*شما به ابعاد تاریخی و اجتماعی این وضعیت اشاره کردید. اما اگر بخواهیم از منظر اقتصادی و سیاسی به موضوع نگاه کنیم، مردم یک سال است که در سایه نااطمینانی زندگی میکنند. حتی با وجود تفاهم فعلی و احتمال توافق نهایی، جامعه همچنان دچار ابهام است. بسیاری از مردم نمیدانند آیا اکنون زمان مناسبی برای تصمیمهای مهم زندگی مانند ازدواج، خرید خانه، توسعه کسبوکار یا سرمایهگذاری است یا نه. این وضعیت را چگونه ارزیابی میکنید؟
اجازه بدهید ابتدا نکتهای را مطرح کنم و بعد با یک مثال آن را توضیح بدهم.وقتی جنگ روسیه و اوکراین آغاز شد و اختلافات میان روسیه و برخی کشورهای اروپایی شدت گرفت، بسیاری از کشورها روسیه را تحریم کردند. در آن مقطع، فرصتی بسیار بزرگ برای ایران به وجود آمد.
بازار روسیه حدود ۱۳۰ میلیون نفر جمعیت دارد و در حوزههایی مانند محصولات لبنی، میوه، ترهبار و حبوبات میتوانست مقصد بزرگی برای صادرات ایران باشد. حتی خود روسها و بازرگانان روسی میگفتند ایران میتواند جای خالی ترکیه و بسیاری از کشورهای اروپایی را در بازار روسیه پر کند.
اما اتفاق جالبی رخ داد. بسیاری از صادرکنندگان ایرانی یک یا دو محموله ارسال میکردند و بعد دیگر پیگیری نمیکردند. وقتی طرف روسی علت را جویا میشد، پاسخ میشنید که ما اساساً ظرفیت تولید مستمر برای تأمین چنین بازاری را نداریم.این مسئله یک واقعیت مهم را نشان میدهد؛ اینکه فهم ما از اقتصاد، فهمی پترودلاری است. یعنی وضعیت ما به نفت گره خورده است.
هم دولت و هم جامعه در بسیاری از موارد به دلارهای نفتی خو گرفتهاند.حالا فرض کنید برای ما محاصره اقتصادی دریایی ایجاد شده باشد. آیا این شرایط نباید انگیزهای چندبرابر برای تولیدکنندگان، کارآفرینان، کارفرمایان، بخش خصوصی و حتی بخش خصولتی ایجاد کند تا به دنبال مسیرهای جدید باشند؟چرا باید فقط جنوب ایران فعال باشد؟ چرا نباید شمال ایران فعال شود؟
ایران در دریای خزر با چهار کشور همسایه است. مجموع جمعیت این کشورها به حدود ۲۰۰ میلیون نفر میرسد. از آنجا میتوان به آسیای مرکزی دسترسی پیدا کرد. از این سو ترکیه قرار دارد. قفقاز در دسترس است. مسیرهای دریایی از طریق گرجستان و دیگر کشورها وجود دارد.
راههای متعددی برای توسعه تجارت وجود دارد، اما فهم ما از ایران، پیرامون ایران و ظرفیتهای اقتصادی خودمان بسیار تنپرورانه است.ما اساساً نمیخواهیم به خودمان زحمت بدهیم که راههای جدید را کشف کنیم.
به عنوان مثال، وقتی از مسیر دریایی نگاه میکنیم، چین بسیار دور به نظر میرسد؛ اما از طریق افغانستان و پاکستان، ایران با چین همسایه است و فاصله زمانی چندانی میان دو کشور وجود ندارد.
آیا نباید روی این مسیرها سرمایهگذاری شود؟ آیا نباید با افغانستان و پاکستان همکاریهای مشترک برای توسعه راهآهن و مسیرهای ترانزیتی شکل بگیرد؟خود چین نیز به چنین مسیرهایی علاقهمند است. مسیر پاکستان، مسیر افغانستان و همچنین مسیر آسیای مرکزی و ترکمنستان میتوانند به شاهراههای مهم اقتصادی تبدیل شوند.
اما ما این مسیرها را فعال نمیکنیم.بعد از آن میپرسیم چرا معیشت مردم سختتر شده است؟ من نمیگویم مشکلات را نادیده بگیریم، اما باید ببینیم که هر تهدیدی در دل خود فرصتهایی نیز ایجاد میکند؛ حتی فرصتهای تاریخی.
مشکل اینجاست که ذهن ما یک ذهن اسیر است. هر طرف که آن را بچرخانید، باز تصور میکند همه چیز در اروپا و آمریکاست.البته نمیخواهم بگویم در اروپا و آمریکا تکنولوژی یا سرمایه وجود ندارد. طبیعتاً وجود دارد. اما جهان، بهویژه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بهطور مشخص در پانزده سال اخیر، دچار تحولات بنیادین شده است.
نظام تکقطبی در حال تبدیل شدن به نظامی چندقطبی است. یکی از نتایج این چندقطبی شدن، متنوع شدن مسیرهای اقتصادی، تجاری، سیاسی و بازرگانی در جهان است. اما اگر بخواهید این تنوع را به تحول در معیشت مردم تبدیل کنید، نیازمند مدیرانی هستید که اهل فکر، ریسکپذیر و آماده آزمودن راههای جدید باشند. ایران امروز، بهویژه پس از تجربه جنگ اخیر، دیگر با مدلهای پنجاه یا هفتاد سال پیش قابل اداره نیست.
اگر بخواهیم دوباره به همان مدارهای قدیمی بازگردیم، دوباره با چنددستگی، اختلاف و بحرانهای تکراری روبهرو خواهیم شد.اینکه مدام بگوییم سفره مردم کوچک شده و تنها راهحل را در مذاکره یا عدم مذاکره ببینیم، پاسخ مسئله نیست. بیستوسه سال مذاکره کردهایم و در عین حال دو جنگ را نیز تجربه کردهایم. این واقعیت نشان میدهد که باید در همه حوزهها به سمت مفاهیم و راهبردهای جدید حرکت کنیم.
اگر این اتفاقات رخ داده است، نشان میدهد که ما در حوزه نظامی، امنیتی و انتظامی باید به سمت مفاهیم و کانسپتهای نوین حرکت کنیم.
بهجای آنکه صرفاً در چارچوب استراتژیهای سنتی امنیت ملی که مبتنی بر دفاع هستند باقی بمانیم، باید به سمت مفاهیمی مانند استراتژی امنیتی تهاجمی و صلح مسلح حرکت کنیم؛ یعنی جامعه و کشور دائماً در وضعیت آمادگی قرار داشته باشند.
در حوزه اقتصاد باید به سمت تنوع حرکت کنیم. در حوزه فرهنگ باید جهان را وسیعتر از جهان اروپایی -آمریکایی ببینیم. در حوزه آموزش و پرورش نیز باید افق نگاه خود را گسترش دهیم. اینکه فقط زبان انگلیسی آموزش داده شود کافی نیست. زبان انگلیسی مهم است و باید آموزش داده شود، اما چرا نباید زبانهای دیگر نیز در مدارس، مهدکودکها و آموزشگاههای ما آموزش داده شوند؟زبان چینی، روسی، ژاپنی، آلمانی و دیگر زبانها نیز باید در دسترس نسل جدید قرار بگیرند تا مردم ما به امکانهای متنوعتری مجهز شوند.
این نگاه باید در همه حوزهها جاری شود؛ در شیوه تفکر، در نوع نگاه به جهان و در شیوه مدیریت کشور.
فرض کنید در اتاقهای بازرگانی، بهجای اینکه همه فعالان اقتصادی صرفاً زبان انگلیسی دستوپا شکسته بدانند، بخشی از آنان زبان چینی، روسی، ژاپنی یا زبانهای رایج در آمریکای لاتین را نیز بدانند.
طبیعتاً وقتی وارد عرصه رقابت و تعاملات اقتصادی میشوند، به دلیل شناختی که از فرهنگ، اقتصاد و ساختار آن کشورها دارند، امکانهای بیشتری را میتوانند وارد اقتصاد ایران کنند.
این بسیار متفاوت است با وضعیتی که مدیران و تصمیمگیران صرفاً اروپای غربی و آمریکا را ببینند و جهان را در همان محدوده خلاصه کنند.
به نظر من، یکی از دلایل اصلی این وضعیت همان ذهن نقاد و اسیری است که پیشتر به آن اشاره کردم؛ ذهنی که فقط اروپای غربی و آمریکا را جهان میبیند و بخش بزرگی از جهان را اساساً نادیده میگیرد.
*اگر بخواهیم از زاویه دیگری به مسئله نگاه کنیم، این بحران و تجربه جنگی که جامعه پشت سر گذاشت، چه تأثیری بر رابطه مردم و حاکمیت و همچنین رابطه مردم با یکدیگر گذاشته است؟ آیا امروز با نوعی فرسایش اعتماد روبهرو هستیم یا برعکس، این شرایط نوعی امید و همبستگی جمعی ایجاد کرده است؟ آینده این فضا را چگونه میبینید؟
بخشی از حاکمیت در سالهای گذشته بر این تصور کار میکرد که میتوان جامعه را به خودی و غیرخودی تقسیم کرد و بر اساس همین تقسیمبندی کشور را مدیریت کرد.اما این جنگ نشان داد که مسئله به این سادگی نیست.
ملت ایران به صورت یکپارچه و منسجم، زمانی که احساس کرد کیان کشور، امنیت ملی، تمامیت ارضی، زندگی، حیثیت ملی و کلیت واقعبودگی جامعه ایران مورد هجمه قرار گرفته است، تمامقد ایستاد.پیامی که از این اتفاق به لایههای عمیق حاکمیت منتقل شد، به نظر من بسیار روشن بود؛ اینکه ملت را باید در کلیتش دید. اراده ملی را باید در کلیتش درک کرد. اراده ملی را نمیتوان صرفاً در بخشی از جامعه خلاصه کرد.
نکته دیگری که به نظر من اهمیت دارد این است که اگر در برخی بخشهای حاکمیت و دستگاههای مهم امنیتی، نظامی، انتظامی، سیاسی و قانونگذاری این تصور وجود داشت که در لحظات دشوار فقط نیروهای ارزشی هستند که میتوان به آنها تکیه کرد، این جنگ نکته دیگری را نیز آشکار کرد.
البته نیروهای نظامی مهم هستند و کسانی که بر ارزشهای انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادهاند نقش مهمی دارند؛ اما در کنار آنها نیروی دیگری نیز در جامعه وجود دارد که در بزنگاههای تاریخی میتواند معادلات را تغییر دهد.
این نیرو همان کلیت ملت ایران است. اگر این نیروی اجتماعی دیده نشود، میتواند در همکاری و همدستی با بیگانگان، استعمار یا قدرتهای خارجی، فضایی را ایجاد کند که جامعه را با چالش مواجه کند.
بنابراین یکی از پیامهای مهم این تجربه آن است که اگر میخواهیم جامعه ایران را مدیریت کنیم و هنر حکمرانی را در ایران نهادینه سازیم، باید کلیت واقعبودگی ملت ایران را در تنوعها و تکثرهایش ببینیم.