وقتی «آینده» و «برنامهریزی» معنای خود را از دست میدهند
چیزهایی که «تورم» از ما میدزدد
آثار تورم پنجاهساله، فقط در کیف پول مردم نیست، بلکه در ذهن و روان آنها نیز نشسته است. زندگی در زیر سایه تورم مزمن، حس معلق بودن و بیثباتی دائمی ایجاد میکند. انسانها در این وضعیت دچار یک «اضطراب وجودی» همیشگی میشوند؛ ترسی مداوم از اینکه فردا چه خواهد شد و آیا در آینده میتوانند هزینههای اساسی زندگی مانند اجاره خانه، درمان یا تحصیل فرزندانشان را تأمین کنند یا خیر.
به گزارش هممیهن آنلاین و به نقل از اقتصادنیوز، پنج دهه تورم دورقمی مداوم، اقتصاد ایران را به وضعیتی فرساینده کشانده است؛ پدیدهای مزمن که بیش از آنکه یک شاخص کلان اقتصادی باشد، به تاروپود زندگی روزمره، روابط انسانی و روانشناختی جامعه گره خورده است.
وقتی تورم از یک بحران کوتاهمدت به یک واقعیت پنجاهساله تبدیل میشود، کارکرد اصلی خود یعنی بازنمایی تغییر قیمتها را پشت سر میگذارد و به عنوان یک نیروی مؤثر، ساختار اخلاقی، روانی و اجتماعی یک ملت را تغییر میدهد. ما ایرانیان، آثار اقتصاد تورمی را در جزئیترین تصمیمات مالی، اضطرابهای روزمره و الگوی رفتار مردم در خیابانها و بازارها به وضوح میبینیم.
تورم و نااطمینانی
از منظر اقتصادی، این تورم طولانیمدت نااطمینانی عمیقی را در دل جامعه کاشته است. در اقتصادی که قیمت کالاها در فواصل زمانی کوتاه دستخوش تغییر میشود، مفهوم «آینده» و «برنامهریزی» معنای خود را از دست میدهد. سرمایهگذاریهای مولد که نیازمند ثبات و زمان هستند، جای خود را به فعالیتهای غیرمولد و کوتاهمدت میدهند. افراد برای حفظ ارزش داراییهای خود ناچارند به بازار طلا، سکه یا ارز رجوع کنند، که در سطح کلان، سرمایهها را از مسیر تولید دور میسازد.
از سوی دیگر، این وضعیت به یک بازتوزیع نامتوازن ثروت منجر شده است؛ در گذر زمان، کسانی که داراییهای غیرنقدی داشتند ثروتمندتر شدهاند و در مقابل، حقوقبگیران، کارگران و طبقه متوسط که درآمدشان همپای تورم رشد نکرده، روزبهروز فقیرتر شدهاند. این شکاف میان برخورداران و نابرخورداران، لایههای پایینی جامعه را در وضعیت بقا قرار داده که در آن هرچه سریعتر میدوند، کمتر به مقصد میرسند.
اما آثار تورم پنجاهساله، فقط در کیف پول مردم نیست، بلکه در ذهن و روان آنها نیز نشسته است. زندگی در زیر سایه تورم مزمن، حس معلق بودن و بیثباتی دائمی ایجاد میکند. انسانها در این وضعیت دچار یک «اضطراب وجودی» همیشگی میشوند؛ ترسی مداوم از اینکه فردا چه خواهد شد و آیا در آینده میتوانند هزینههای اساسی زندگی مانند اجاره خانه، درمان یا تحصیل فرزندانشان را تأمین کنند یا خیر.
این وضعیت، احساس ناتوانی و بیقدرتی عمیقی را به فرد تزریق میکند؛ حسی که در روانشناسی به آن «درماندگی آموختهشده» میگویند. فرد احساس میکند هرچقدر هم که سخت کار کند، پسانداز کند و شیفتهای کاری خود را افزایش دهد، باز هم حریف تورم نمیشود. این ناکامی مستمر، عزت نفس افراد را ضعیف میکند، سرپرستان خانواده احساس میکنند در ایفای نقش خود ناتوانند و این موضوع به افسردگیهای پنهان، خشم فروخورده و فرسودگی مفرط روحی منجر میشود. امید به آینده، که سوخت اصلی حرکت هر انسانی است، در این فضا از بین میرود و جای خود را به روزمرگی و تلاش صرف برای «زنده ماندن» به جای «زندگی کردن» میدهد.
آسیبهای اجتماعی اقتصاد تورمی
این فرسایش روانی به سرعت به صحنه اجتماع کشیده میشود و روابط بین انسانها را مسموم میکند. وقتی سرمایه روانی و مادی یک جامعه بر اثر تورم تحلیل میرود، آستانه تحمل افراد نیز به شدت پایین میآید و «اعتماد اجتماعی» را که چسب نگهدارنده یک جامعه است، نابود میکند.
وقتی سطح اعتماد اجتماعی پایین میآید، در بازارها، خریدار و فروشنده دیگر دو شریک در یک دادوستد داوطلبانه نیستند، بلکه هر یک به دیگری به چشم یک تهدید نگاه میکنند. این بیاعتمادی، زمینه را برای فروپاشی اخلاقی هموار میسازد؛ چرا که وقتی بقای اقتصادی به خطر میافتد، ارزشهایی مانند انصاف، صداقت و نوعدوستی رنگ میبازند که میتواند جای خود را به رذایل اخلاقی مختلفی بدهد. در چنین جامعهای، رفتارهای فرصتطلبانه و متقلبانه نه به عنوان یک رذیلت اخلاقی، بلکه به عنوان راهکاری هوشمندانه برای نجات مالی تعبیر میشوند.
علاوه بر این، ساختار نهاد خانواده نیز از تکانههای این زلزله دائمی در امان نمانده است. فشار اقتصادی ناشی از تورم، روابط میان خانوادهها را نیز تحت تأثیر قرار داده است. بخشی از طلاقها و فروپاشیهای خانوادگی در دهههای اخیر، ریشه در همین خستگیهای مفرط مادی و ناتوانی در تأمین نیازهای اولیه دارد.
از طرفی، جوانان با نگاه به قیمت مسکن و هزینههای سرسامآور زندگی، از ازدواج و تشکیل خانواده هراس دارند که این امر به تغییرات بزرگ جمعیتی، پیری جمعیت و تنهایی خودخواسته نسلهای جدید دامن زده است. شکاف نسلی نیز عمیقتر شده است؛ زیرا ارزشهای نسلی که در دوران ثبات رشد کرده با واقعیتهای زیسته نسلی که توان انباشت سرمایه ندارد کاملاً متفاوت است. در نهایت، مهاجرت گسترده نخبگان و نیروهای متخصص که از ایجاد یک زندگی پایدار و پیشبینیپذیر ناامید شدهاند، کشور را از سرمایههای انسانی محروم میکند.