تحولات اخیر و پایان روایتهای سادهانگارانه درباره جامعه ایران
فصلِ بازبینی
تاریخ معاصر ما نشان داده که این ملت به چهار چیز آلرژی شدید دارد: «تحقیر و نادیده گرفته شدن»، «دخالت در امور شخصی و سلب اختیار»، «وابستگی به بیگانه» و «بیثباتی و ناامنی».
بررسی تحولات این چند سال اخیر ایران، با متدولوژیهای مرسوم علوم سیاسی و تقلیل دادن همهچیز به دعوای «اپوزیسیون» و «پوزیسیون»، آدرس غلط دادن است. قصه الگوواره رفتار سیاسی اجتماعی ایرانیان عمیقتر از این حرفهاست. پیراهن سیاست در ایران، روی تن عریان یک مجسمه ثابت نشده است؛ این قبا روی دوش خاطره چندصدساله انسان ایرانی مینشیند که طعم شلاق مغول، طنز تلخ قراردادهای استعماری، چکمههای اشغالگران جنگ جهانی، تلخی کودتای ۲۸ مرداد و آتش هشت سال جنگ و هزار مصایب بعد از آن را چشیده و هنوز داغ تحریم و تجاوز را روی پوست خود دارد. هر اسبسواری که چاله چولههای این مرغزار ذهنی را بلد نباشد، در اولین دستانداز رفتار - به زعم خود- «پیشبینینشده مردم»، زمین خواهد خورد.
خطای استراتژیک بخشی از معترضان بیرون از ساختار این بود که گمان کردند «نارضایتی» یعنی «بلیت برنده». در کتابچههای علوم سیاسی هم نوشتهاند که نارضایتی میتواند بنزین موتور تغییر باشد، اما قطعات ماشین حکمرانی نیست. مردم شاید از سفره خالی و فضای بسته امروز کلافه باشند، اما چکِ سفیدامضا به دست هر عابری نمیدهند که ادعای رانندگی دارد. وقتی میگویم مردم، کلیت رفتار همه مردم ایران را در نظر بگیرید و نه صرفاً آن جمعی که خود تاییدش میکنید.
جامعه وقتی میخواهد دست به جابهجایی بزرگی بزند، فقط به این نگاه نمیکند که چه چیزی قرار است ویران شود؛ چشم به معماری جایگزین دارد. وقتی وزن یک آلترناتیو، در حد یک شبکه ماهوارهای یا چند اکانت پر سر و صدای مجازی و تجمعات رهاشده باقی بماند و دامنه درکش از جامعه مقصد این باشد که پای دیوار ندبه کیپای یهودی بر سر بگذارد اما در مسجدالاقصی نماز نخواند، یا تصور شود محبوبیت و مشهور بودن، معادل داشتن سازماندهی و توان رهبری است، مردم ترجیح میدهند با واقعیت موجود سر کنند تا اینکه تن به قمار مجهول بدهند.
اما لغزش بزرگتر، در جای دورتری اتفاق افتاد؛ جایی که به آن میگوییم «حس عاطفی نسبت به وطن». نافهمی این مفهوم، کار دست خیلیها داد. تصور کردند چون مردم از حاکمیت عصبانیاند یا به قول آنها «۹۰ میلیون ایرانی حاکمیت را نمیخواهند»، پس تضعیف ایران، تحریم، کدهای پنهان و حالا آشکار تجزیهطلبی یا حتی چراغسبز نشان دادن به سایه جنگ را همه این ۹۰ میلیون، جشن میگیرند. این خطای دیدی فاحش بود. در روانشناختی جمعی ایرانی، «وطن» ملک مشاعی است که حسابش از همه چیز جداست؛ اگر تا دیروز این حرف مناقشهبرانگیز بود، حالا و در این زمان و نقطهای که ایستادهایم با قاطعیت بیشتری میتوان در این باره مدعی شد.
آدم ایرانی ممکن است تندترین نقدها و اعتراضها را به سیستم داشته باشد یا حتی آن را از اساس نخواهد، اما چه خوشمان بیاید و چه نیاید، وقتی پای تمامیت ارضی، امنیت مرز و غرور ملی وسط بیاید، غریزی عقب میکشد. آنجا که برخی از مدعیان فکر کردند دارند فقط از خط قرمز حاکمیت عبور میکنند، متوجه نبودند که از نگاه بسیاری منجمله اکثریت خاموش، چه درست و چه غلط، پا روی خط قرمز استقلال ملی گذاشتهاند و نتیجهاش شد برخورد با دیوار سرد عدم همراهی جامعه. بسیاری باید یاد بگیرند که بعد از ۴۷ سال تقلای بیحاصل و آرزوفروشی و جابهجایی واقعیت با مطلوبیت، یکبار هم باید در مبانی مسلمانگاشته خودشان شک کنند و این توالی «نشدن»هایی را که هر بار وعده تحقق آن را در آخر هفته جاری میدهند، دلیل ضرورت این بازبینی کنند.
در آن سوی بازی هم، خطای حاکمیت کمتر از این نبود. بزرگترین اشتباه کارگزاران امر این بود که در نظرشان، سکوت بخشهایی از جامعه در برابر تهدید خارجی صرفاً نتیجه دست جادوی دشمنان بود یا همبستگی ناگهانیاش در بزنگاههای ملی ناشی از «رضایت از عملکرد خود». ایرانی وقتی پنجه کشیدن بیگانه را پشت درخانه ببیند، اختلافات خانوادگی را فراموش میکند، اما این به معنای دست کشیدن از نارضایتیهایش نیست. امنیت، قرص مسکن است؛ جلوی فروپاشی را میگیرد اما سرمایه اجتماعی تولید نمیکند. سرمایه اجتماعی محصول پیوستگی، کارآمدی، عدالت، شفافیت و حس دیده شدن و مشارکت داده شدن است
واقعیت این است که جامعه ایران را نه میتوان با خطکش «انقلابیگری کلاسیک» اندازه گرفت و نه در کادرهای «محافظهکاری مطلق» گنجاند. اگر بخواهیم در یک جمله خلاصه کنیم، این جامعه «در روش، تغییرخواه است و در پرداخت هزینه، عاقبتاندیش». مردم تغییر میخواهند اما با چشمی نگران به تجربه خونین سوریه، لیبی و عراق نگاه میکنند. این از هوشمندی تاریخی ملتی است که زیاده از حد، هزینه آزمایش و خطای حاکمان، مصلحان و گاهی خود را داده است. هر جریانی که فقط شیپور تغییر را بزند و هزینههایش را پنهان کند، یا برعکس، به نام ثبات، راه نفس تغییر را ببندد، زودتر از آنچه فکر کند از قطار این جامعه پیاده خواهد شد.
یک نکته مغفول دیگر که مجازینویسان مورد تشویق الگوریتم فضای مجازی معمولاً جدیاش نمیگیرند، «اخلاق سیاسی» است. فرای تمام فرمولهای مدرن، ترازوی داوری کلیت جامعه ایران هنوز مفاهیمی سنتی مثل نجابت، جوانمردی، انصاف و متانت را در خود دارد. زبان پرخاش، زبان نفرت، زبان تهدید و عربده، رقصیدن روی جنازه مخالف و ترور شخصیت شاید در هیاهوی چند روزه مجازی لایک و کامنت بیاورد، اما در درازمدت روح نجیب جامعه آن را پس میزند.
بخشی از سقوط آزاد اعتبار اپوزیسیون در این سالها، به خاطر همین بود که مرز میان «خشم ناشی از نابرابری نهادینهشده» یا «نارضایتی انباشته از انسداد سیستم» و «ابتذال اخلاقی» را گم کرد و عجیب اینکه به اصطلاح روشنفکران مجازی هم به توجیه این ابتذال نشستند. کما اینکه در جبهه مقابل هم، هر جا به جای اقناع و گفتگو، از ابزار حذف، بهتان و برچسبزنی استفاده شد، مشروعیت به شدت مخدوش شد و هرجا اندک ملاحظهای پیش آمد با استقبال جامعه روبرو شد.
امروز و در نقطهای که ایستادهایم، نه روایت رسمی توان اقناع تودهها را برای مدتی طولانی دارد و نه بیانیههای پرطمطراق مخالفان توانسته به عنوان یک کلانروایت ملی جا بیفتد. دعوای اصلی دیگر دعوای جناحها یا حتی حکومت و مخالفانش نیست؛ شکاف اصلی، فاصله عمیق میان «پیچیدگی درون جامعه» و «سادگی ذهن سیاستمداران» است. ایران امروز ملغمهای است از نسلهای ناهمگن، سبکهای زندگی متناقض، قومیتها، نگاههای متفاوت به راهحل و از همه بدتر امتناع از گفتگو. هر کسی که بخواهد این رنگینکمان پیچیده را تکرنگ کند و در قالب یک ایدئولوژی صلب یا شعار ساده خلاصه کند، پیشاپیش بازنده بازی است.
چند سال گذشته یک درس بزرگ برای همه ما داشت و ان اینکه در این خاک، نه صندلی قدرت عریان وفادار میماند و نه هیاهوی موجهای چندروزه. اعتبار ماندگار در نقطه تلاقی چهار چیز شکل میگیرد: کارآمدی، اخلاق، حفظ استقلال و تمامیت ارضی، و توانایی نمایندگی کردن اکثریت. تاریخ معاصر ما نشان داده که این ملت به چهار چیز آلرژی شدید دارد: «تحقیر و نادیده گرفته شدن»، «دخالت در امور شخصی و سلب اختیار»، «وابستگی به بیگانه» و «بیثباتی و ناامنی». هر جریانی که در یکی یا چند خانه از این چهار خانه بنشیند، جامعه به سرعت از او فاصله میگیرد.
باری، حکایت امروز ما، حکایت غریبی است؛ سیاستمدار ایرانی - چه در پوزیسیون و چه در اپوزیسیون- سالهاست که در فهم این ملت، دچار «تقلیلگرایی مفرط» شده است. یکی جامعه را مومی منعطف در دست منویات خود میپندارد و دیگری، باروت آمادهای برای انفجاری کور. اما این ملت، نه آن موم مطیع است و نه این باروت آماده انفجار. ایران، صبوری طبع کویری خود را دارد و هوشمندی تاریخی مردمی را که یاد گرفتهاند چگونه در میانهی توفانهای سهمگین روزگار، «بقا» را به دست آورند، بیآنکه «اصالت» را حراج کنند.
شاید وقت آن رسیده باشد که هر دو سوی این کارزار، به جای گشتن به دنبال مقصر در اتاقهای تاریک یا مؤید در اجتماعات یا هشتگهای پرشور، به تماشای بیواسطه این جامعه بنشینند؛ جامعهای مقاوم که اگرچه امروز خسته و پر از زخم است، اما هنوز هم ترازوی سنجش غریزی خود را گم نکرده است. آینده این جغرافیا، نه از دل قالبهای صلب ایدئولوژیک برمیآید و نه از خاکستر وابستگی و ویرانی؛ آینده، سهم تفکری فرانگر است که این «عقلانیت پنهان اما ریشهدار» را به رسمیت بشناسد و بفهمد که در این خاک، هرگز با خطکش سادهانگاری و چند گز قواره گلدرشت، نمیتوان بر تن راستقامت ملتی چندهزارساله، جامهای موزون دوخت.
*منبع: کانال تلگرامی نویسنده