| کد مطلب: ۶۳۳۹۴

ویرانی هویت جمعی با کلنگ بی‌تعلقی

معرکه‌ای که امروز بر سر تیم ملی به پا شده، بحثِ فوتبال نیست و خطرناکی قصه جایی است که «نقد یک نهاد» به «نفی اصل تعلق» تبدیل شود.

ویرانی هویت جمعی با کلنگ بی‌تعلقی

در غوغای روزمرگی‌های زندگی سیاسی اجتماعی، لحظاتی پیش می‌آید که مصداق ماجرای بنده‌خدایی است که درختان مانع از این شده بودند که جنگل را ببیند. ما آن‌قدر درگیر جزییات نزاع‌ها و خواسته‌ها و تنش‌ها می‌شویم که فراموش می‌کنیم اصل دعوا بر سر چیست. ماجرای این روزهای فوتبال و تیم ملی هم از همین جنس است. اگر این قصه را فقط در مستطیل سبز یا در حد تنش‌های داخل و بیرون ورزشگاه و آن به جان‌هم افتادن‌های ایرانی ببینیم، عمق فاجعه را نفهمیده‌ایم. واقعیت این است که زیر پوست این واکنش‌های تند ورزشی، اتفاقی به مراتب هولناک‌تر در جریان است: تلاش برای«سست کردن ستون‌های سقف مشترکی که نامش ایران است.»

تیم ملی در این میانه، همه‌چیز نیست؛ بلکه یکی ویترین‌هایی است که ملت، تاکنون، تصویر «ما» بودن خود را در آن تماشا می‌کرد. همان‌طور که پرچم، زبان، لالایی‌های مادری و خاطرات تلخ و شیرین تاریخی، تکه‌های پازل هویت ما هستند، تیم ملی هم یکی از همین تکه‌هاست.

وقتی با یک جملۀ به‌ظاهر سیاسی گفته می‌شود که«این تیم، تیمِ حکومت است نه تیم ایران»، حلقه‌ای از یک زنجیرۀ خطرناک در حال شکل‌گیری است. زنجیره‌ای که پیش از این هم می‌گفت: «این جاده و کارخانه و زیرساخت شما نیست مال حکومت است»، «این سرباز و ارتش شما نیست»، « این زنان و بچه‌های زیر آوار از شما نیست» تا بالاخره برسد به اینکه «این خاک، خاک شما نیست»، اصلا شما مال اینجا نیستید، شما گیر افتاده‌اید، اینها همه جمهوری اسلامی است و تا اطلاع ثانوی شما نه چیزی دارید و نه به جایی تعلق دارید جز اینکه به ما توکیل بدهید تا به شما وعده روزی را بدهیم که این جمهوری اسلامی رفته است، ممکن است در گذشته اینها مال شما و در آینده به شما برسد اما حالا شما هیچ پیوندی به همه آنچه داشتید ندارید، مُعلّقید!

منطق پنهان در همۀ این جملات یک چیز است: «بریدن رشتۀ پیوند میان مردم و نمادهای زندگی جمعی‌شان»و «از بین بردن جهان‌های مشترک میان ایرانیان» به همین دلیل هم هست که دنباله‌روهای این مسیر هرچه زمان می‌گذرد، نسبت به همه چیز و همه‌کس که در گذشته برای‌شان اهمیت داشت، بی‌تفاوت شده‌اند و به مرور که همدلی هم از دست می‌رود، خشمگین‌تر و متنفرتر می‌شوند.

در الفبای جامعه‌شناسی، هیچ جامعه‌ای فقط با مرزهای جغرافیایی روی نقشه «ملت» نمی‌شود. ملت زمانی شکل می‌گیرد که آدم‌ها در یک «جهان مشترک»، در غم‌ها و شادی‌ها و در یک سرنوشت واحد شریک باشند. انسان‌ها می‌توانند و حق دارند که با حکومت، با سیاست‌ها و با مدیران اختلافات عمیق داشته باشند و اصلا آنها را نخواهند اما تا وقتی که زیر سقف یک «ما»ی مشترک « ایرانی» نفس می‌کشند، این انکار تعلق و جهان مشترک یک ملت تبدیل به چیزی مهیب می‌شود در واقع فاجعه درست از لحظه‌ای آغاز می‌شود که این «ما» منکر شود. چرا؟ چون وقتی تیم ملی دیگر «مال ما» نباشد، فردا روز امنیت این مرزها هم «امنیت ما» نخواهد بود، لنگ زدن چرخ توسعه و فروپاشی اقتصاد و سیاست و نظم و تمامیت ارضی «درد ما» نخواهد شد و ویرانی مادی و معنوی کشور هم دلمان را نخواهد لرزاند و دیدیم که در جنگ اخیر چطور با ماسک ایران‌دوستی به دولت متجاوز توصیه می‌کردند که از طرح « ترومن‌پلاس»( بمب اتم) استفاده و کار را تمام کند یا برای امارات هورا می‌کشیدند و منتظر اشغال جزایر سه‌گانه و خارک بودند.

بیماری‌های بزرگ همیشه با علایم حاد شروع نمی‌شوند؛ گسست هویتی هم معمولا از نفی نمادهای بزرگ آغاز نمی‌شود. کمتر کسی در ابتدا با صراحت می‌گوید: «من دیگر کاری به این کشور ندارم»، چرا که وجدان جمعی این را برنمی‌تابد. پس این فرسایش تدریجی از گوشه‌ها و لبه‌های پنهان عاطفی شروع می‌شود؛ از فوتبال، از استفاده موکد از نام جمهوری اسلامی به جای ایران حتی وقتی که صنایع فولاد، مدرسه شجره طیبه و غیرنظامیان هدف قرار می‌گیرند.

اول می‌گویند این تیم مال تو نیست، بعد می‌گویند این پرچم و این ارتش مایه افتخارت نیست، و در نهایت، خود کشور برای فرد تبدیل به رویدادی غریبه و بی‌ربط می‌شود. این یعنی خالی شدن آرام‌آرامِ دست یک ملت از دارایی‌های نمادین و در نهایت هویت جمعی‌اش.

از نگاه روان‌شناسی، داستان ترسناک‌تر هم می‌شود. انسان‌ها تا وقتی کسی را جزوی از «خود» بدانند، نسبت به رنج او بی‌تفاوت نمی‌مانند. اما برای اینکه بتوان رنج، تحریم، فشار یا حتی جنگ را علیه یک جامعه توجیه کرد، اول باید آن جامعه را از دایرۀ همدلی اخلاقی خارج کرد. وقتی به این باور رسیدی که هیچ‌چیز این خانه به تو ربطی ندارد، آسیب دیدن آن و از دست دادن مطلقش هم دیگر برایت دردناک نخواهد بود؛ بلکه شاید آن را لازم یا حتی مطلوب ببینی! از همین نقطۀ تاریک است که آرزوی شکست کشور و استقبال از فشار بیرونی متولد می‌شود.

تاریخ آیینۀ عبرت است؛ هیچ چکمه‌پوش بیگانه و هیچ ارتش خارجی نتوانسته است به کشوری آسیب بزند، مگر آنکه پیش از آن، حس تعلق مشترک در میان مردمان آن کشور فروپاشیده باشد. جوامعی که خود را هم‌سرنوشت می‌دانند، ممکن است در داخل به خون هم تشنه باشند و بر سر سیاست اختلاف شدید داشته باشند اما نتیجه این نزاع هرچه باشد باید سرزمین، هویت و تعلق مشترکی برای آغاز مجددشان باشد، به همیت دلیل است که در برابر تهدید خارجی یک مشت واحد می‌شوند؛ چون می‌دانند که هر اصلاح، تغییر و حتی نزاع سیاسی، منوط به این است که اول «خانه‌ای» باقی بماند تا بتوان بر سر چگونگی ادارۀ آن بحث کرد. دعوا بر سر دکوراسیون خانه یک چیز است، آرزوی خراب شدن سقف بر سر ساکنانش چیز دیگر.

بنابراین، معرکه‌ای که امروز بر سر تیم ملی به پا شده، بحثِ فوتبال نیست و خطرناکی قصه جایی است که «نقد یک نهاد» به «نفی اصل تعلق» تبدیل شود.

پیش از آنکه جامعه بتواند بر سر نوع حکومت، سیاست‌ها یا آینده‌‌اش با هم توافق یا دعوا کند، اول باید بپذیرد که هنوز «ما»یی وجود دارد که این بحث‌ها درون آن معنا پیدا کند. بدون این «ما»، نه سیاستی می‌ماند، نه امیدی به تغییر، نه رمقی برای مطالبه و نه دیگر مفهومی به نام «ملت»؛ بلکه تنها جزیره‌های پراکنده‌ای از آدم‌های تنها خواهیم بود که جاده سرنوشتشان هیچ‌وقت به هم نمی‌رسد.

*منبع: کانال تلگرامی نویسنده 

به کانال تلگرام هم میهن بپیوندید
به کانال بله هم میهن بپیوندید
به کانال روبیکا هم میهن بپیوندید

مطالب ویژه
دیدگاه

ویژه ورزشی
پربازدیدترین
آخرین اخبار